عمه های منم همینطور بودن حالم ازشون بهم میخوره هرروز نمک مارو میخوردن بچه هاشونو میزاشتن میرفتن ولگردی یه روز اسایش نداشتیم از دست خودشو بچه هاش بابام میگفت نیان توروی خواهراشم میگفت دیگه نیاین خونمون بچه هاتم نیار پرو پرو میومدن تهشم کلی حرف درست کردن و دعوای بزرگی شد ولی خداروشکر پاشون از خونمون کنده شد