2777
2789
عنوان

کاش هیچ فرار نمیکردم از خونه مون😔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 93624 بازدید | 430 پست

پشت شمشادھاي پارك نزدیك بوفھ پارك چند پسر ایستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با ھم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندي میكردند 

سیما بھ اطراف نگاه كرد و آھي كشید و گفت : كاش من ھم زیبایي شما را داشتم انوقت این ھمه طرفدار داشتم 

مارال با صداي بلندي شروع كرد به خندیدن و حین خنده به سیما گفت :خیلي ھنوز بچه ھستي تا بتوني فرق نگا ھا را از ھم تشخیص بدي 

اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كھ ھیچكس نگاھم ھم نمیكرد انوقت از نگاھھاي حریص و ھوس بازانه این گرگ ھا در امان بودم .

 

سیما تو خیلي دختر ساده اي ھستي درست مثل آب زلال پاكي و 

شفاف . 

چند سالته؟ 


سیما از تعریف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت :١٧ سال

 

مارال یك نگاھي به ساعتش انداخت و گفت : مطمئني كه میاد دنبالت ؟ 

سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاري براش 

پیش اومده ما باھم نامزدیم البته نامزد نامزد كه نه ولي قراره به زودي نامزد كنیم و بعد باھم ازدواج كنیم ولي پدر مادر ما مخالف ازدواج ما ھستن مارال پوزخندي زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردي فكر میكني 

ارزششو داره/ 

سیما از كلام تند و بي رودر وایسي مارال دلخور شد و قیافش كمي در ھم فرو رفت 

صداي موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمي ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صداي تو میاد نھ الان نمي تونم 

برم ھمین دورو ورام دیگه بذار یك ساعت مال خودم باشم و به بدبختي خودم فكر كنم.  

صداي فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضي

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

صداي فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضي 

من دیگه پامو اونجا نمي زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به كیان بگو باھاش تماس بگیره بگه یك ساعت دیگه دم در پارك ساعي بیاد ولي 

تنھا.......

 

و موبایلش رو قطع كرد لبخند تصنعي به لب اورد و گفت : چیه 

خوشگل خانم از من دلخور شدي؟ 

بذار برم ٢ تا بستني دبش بخرم تا باھم آشتي كنیم

این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامي داشت شادي از حركاتش بر مي خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفھا رو مي زد.......... 

 

صداي خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با یك پسر قد بلند صحبت میكرد یواشكي از توي كفشش چیزي در اورد و بھ پسر قد بلند داد و باھم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد .

سیما گفت : بھت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟ 

مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده كوچولو .

 دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از ھمشون حالم بھم میخوره ولي خوب كارم ایجاب 

میكنه كه با این آدمھا برخورد كنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟

سیما گفت : نه ولي حتما تو راھه خیلي با مرام و آقاست

 

مارال گفت : ناراحت نشیا ولي دلم برات میسوزه چون سر كاري اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود ھمشون مثل ھمن.

 

سیما در حالي كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد

 

مارال دوبار ه سیگاري روشن كرد پكي زد و نقطه اي نا معلوم خیره 

شد و آھي از ته دل كشید انگار غم بزرگي پشت این چھره زیبا بود 

با لحن بسیار دلنشیني شرو ع كرد به صحبت :


 من ھم مثل تو فكر میكردم از وقتي خیلي بچھ بودم ھمه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و داییو ... ھمه منو عروس خودشون میدونستن توي یه خانواده نسبتا مذھبي در شھرستان زندگي میكردیم 

یك خانواده ابرومند وساده یك برادر بزرگتر از خودم داشتم. و پدر و مادري كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن 

وقتي به سن راھنمایي رسیدم اكثر پسراي محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولي من اصلا فكر این چیزا نبودم مي خواستم درس بخونم 

و رشته عمران قبول بشم براي ھمین چادرمو مي كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسراي مزاحم رد میشدم گاھي وقتي به خونه مي رسیدم.....

به سرعت از کنار پسرای مزاحم رد میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولي خوب یكم دیرتر برس خونه

 

سیما گفت: ولي اصلا به ظاھرت نمیاد قبلا چادري بودي🤔

 

مارال گفت : اره و بودم ولي نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام 

به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلي غیرتي بودن وقتي به دبیرستان 

رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلي موافق نبودن من ھم اینقدر توي گوشم خونده بودن كه خوشگلم و مي تونم بھترین اقبالو داشته باشم كه مي خواستم با كسي ازدواج كنم كه توي ھمه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم 

از بین ھمه پسرایي كھ به خواستگاریم مي اومدن یا پیشنھاد دوستي میدادن ھیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم 

چند ماھي بود كه وقتي به دبیرستان مي رفتم سر راھم شركتي بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلي جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا ھمون مرد ارزوھاي من. دوستام مي گفتن اگر تو بخواي میتوني مخشو بزني 

ن ھم كم كم به او كه اسمش بھراد بود علاقمند شدم ولي بھراد 

برعكس ھمه به من توجھي نمیكرد.

 

دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بھرادو بزنم 

دوستام مي گفتن بخاطر چادري ھست كه سرت میكني از سرت دربیار اونوقت ببین چطوري عاشقت میشه 

ولي من میگفتم اگر دادشم ببینه من بي چادر ھستم مي كشتم. 

ولي اینقدر عاشق بھراد شده بودم كه راضي شدم چادرمو از سرم در بیارم به پیشنھاد دوستام كمي ھم آرایش كردم و یك روز بجاي مدرسه رفتم 

شركت بھراد و یك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و مي خوام كه باھاش باشم به ھر قیمتي كه شده وقتي وارد شركت شدم یك محیط خیلي شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد 

به منشي گفتم با مدیر عامل كار دارم 

از اون اصرا ر كه چه كاري دارید/؟ 

و از من انكار كه كار شخصي دارم 

بلاخره بعد ساعتھا وارد اتاق شدم بھراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولي وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه اي در چشمانش در خشید لبخندي زد و به استقبالم امد 

من سرمو پایین انداخته بودم احساس میكردم صداي تپش ھاي قلبمو ھمه میشنون پس خیلي سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو براي شما نوشتم.....

خیلي سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو براي شما نوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بھم بدید؟  

بھراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بھراد شدم بھراد گفت :آشنایي با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتني باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روي یك تكه كاغذ نوشت و خیلي مودبانه یك شاخه گل از توي گلدان گل روي میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما ھستم نفھمیدم چطوري خداحافظي كردم و با چه سرعتي خودمو به دوستام رسوندم كه توي پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالي توي پوست خودم نمي گنجیدم و ھمه دوستامو بستني مھمون كردم.  

از روز بعد من ھر روز با بھراد تا تلفن عمومي تماس مي گرفتم ولي اون راغب نبود كه براي دیدنم از شركتش خارج بشه و كارھاش رو 

بھانه میكرد و مي گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولي خیلي مشتاق دیدارتم تو بیا شركت من اینطوري ھم تو رو مي بینم ھم به كارھام میرسم.

من حسابي عاشقش شده بودم و ھر شب به یادش مي خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه اي كه پیدا كرده بودم حسابي در درسھام نمرات خوبي میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویي پارك چادرمو در میآوردم ولي روسري كیپي سرم مي كردم و یك رژ لب دخترانه مي زدم و با یك شاخه گل به دیدن بھراد مي رفتم و به خانوادم مي گفتم كھ دبیرستان كلاس تست زني برامون گذاشتن. ولي در دلم احساس گناه مي كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بھراد كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه دوستام میگفتن :دختر امل بازي درنیار ھمه دخترا حسرت اینو مي خورن كه بھراد یك نیم نگاھي بھشون بندازه ولي اون عاشق تو شده تو به ھر قیمتي شده باید بھرادو مال خودت كني. ھم پولداره ھم خوشتیب دیگه چي میخواي ؟

 

حرفاي دوستام بیشتر تحریكم میكرد و باعث میشد ترسي كه از رفتن به شركت بھراد داشتم كمتر بشه بھراد ھر روز حرفاي عاشقانه به من مي زد و خانمي من صدام میكرد......

بھراد ھر روز حرفاي عاشقانه به من مي زد و خانمي من صدام میكرد.مي گفت خانمي من، ما مال ھمدیگه ھستیم پس از چي مي ترسي ولي احساس گناه یك لحظه راحتم نمي ذاشت . یھ روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون گفتم : خانم مي خواستم یك سوالي بپرسم خانم رحماني در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون یك لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم ھر سوالي باشه من سعي میكنم كمكت كنم

 

پرسیدم :اگر دختر و پسري ھمدیگرو دوست داشتھ باشن گناه داره؟ 

خانم رحماني گفت : نه دخترم دوست داشتن یك نعمت الھي كه ھیچكس منكرش نیست از عشقي زمیني ادمھا بھ عشق اھي میرسن

 

پرسیدم: اگر این دختر و پسر با ھم صحبت كنن و ھمدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟

 

گفت : خوب این بحثش جداست ولي اگر خانواده ھا در جریان نباشن گناھھه چون مممكنه شیطون سراغشون بیاد و ھر دوتا براي ھم نامحرمن و این كار گناھه

گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرھا دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن این یك حقیقته و ھیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟ 

گفت : عزیزم دختر و پسراي جوان بھه سن شما باید سر خودشونو با درس و كار گرم كنن یا اگر این نیاز خیلي بھشون فشار اورد باید 

ازدواج كنن نه اینكه با ھم رابطه پنھاني داشته باشن پرسیدم : حالا اگر بھه قصد آشنایي قبل از ازدواج با ھم باشن این ھم اشكال داره ؟

گفت :اگر خانواده در جریان باشن نه 

پرسیدم : اگر نباشن چي ؟ یعني وقتي به تفاھم رسیدن بخوان به خانوادھاشون بگن چي؟ پس باید چیكار كنن كھ گناه محسوب نشه

خانم رحماني گفت :خانم نعمتي گناه ، در ھر حال گناھه ولي فقط یك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اینكه باید با ھم محرم بشن 

پرسیدم : یعني عقد كنن ؟ اینطوري كه ھمه خانواده مي فھمن 

خانم رحماني در حالیكھ چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اینه كه باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحماني باید سر كلاس دیگه اي مي رفت در حالیكه داشت مي رفت گفت بعدا بیشتر باھم صحبت مي كنیم در این باره عزیزم.....

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز