سلام بزرگواران.شب همگی بخیر.توی دورانی که توی هتل فعالیت داشتم محل زندگیم بیست و چهار ساعته اونجا بود.یه گوشه از لابی هتل زندگی میکردم آشپزخونه اتاق خوابم توی فضای سی متر مربعی.البته چون مجرد بودم راننده ها و شاگرد اتوبوسهای کاروانی تشریف میاوردن این نازنینها پیش من مهمان بودن،خواب،شبانه روزی چهار ساعت بیشتر نداشتم و اونهم یه بار ساعت یک شب میخوابیدم یه بار سه شب چون زوار محترم توی تمامی تایمها میرفتن حرم و بر میگشتن مسافر جدید پذیرش میشد یا مهمان محترم تسویه میکرد.البته بعضی از هتلها از ساعت یازده شب تا پنج صبح اجازه خروج نمیدن ولی هتل ما خوشبختانه این طور نبود درسته که سختی خاص خودش رو داره اما مهمان اومده بره زیارت من نباید مانعش بشم سه شب میخواد اینجا باشه بگذار استفاده کنه از لحظاتش.با صدها خانواده آشنا شدم با بزرگواران مینشستیم گاهی صبحانه میل میکردیم گاهی ناهار و شام.شماره همرام روی کارت هتل بود،چند دفعه ای تعدادی از خانمهای مهربان با شمارم تماس گرفتن بعضیاشون رو میشناختم و بعضی از چهره ها رو فراموش کرده بودم،برای زندگیشون در جستجوی همدمی بودن که با آرامش و خونسردی توی بیشتر مواقع پاسخ منفی میدادم.فقط یه مورد رو متاسفانه عصبانی شدم و گفتم مزاحم نشید شماره مدیریته برای هتل استفاده میشه چرا اینقدر تماس میگیرید دختر خانم بهم گفتن چرا اینجوری هستین ناراحت شدن و قطع کردن که لحن من درست نبود از درگاه خدا و از ایشون معذرت میخوام.یه روز یه دختر خانمی تماس گرفتن و اصرار فراوان که با من دوست بشن،خواهرش هم پافشاری میکرد،من گفتم خیر،حداقل ده بار با بنده تماس گرفتن ولی چنین اجازه ای رو تا به امروز به خودم ندادم دوستی من با یه دختر خانم باید طوری باشه که والدینش بدونن که با من هستن چون اگر این چنین نباشه خودم عذاب وجدان میگیرم و پدر بزرگوارش حق داره من رو توی فضای عمومی سیاه و کبود کنه(مخالف خشونتم اما پدر همینه محافظت از خانواده وظیفه اشه).دختر خانم بزرگوار رو میشناختم و توی ذهنم بود توی لابی هتل با خانواده اش نیم ساعتی صحبت و گفتگوی عادی داشتم منتظر مهمانشون بودن که اهل مشهد بود.توی مشهد با چند تا از هتلهای اطرافم در ارتباط بودم و گاهی اوقات که هتلشون جای خالی نداشت مسافرین رو توی هتلی که من بودم پذیرش میکردم و بالعکس.همون روزی که من با خانواده این دختر خانم صحبت میکردم پذیرش چی هتل بغلیمون توی هتل بود و این دختر خانم رو دیده بود چند روزی بیشتر نگذشته بود که دختر خانم برای دوستی با من تماس گرفته بود و هر دو همدیگر رو توی ذهنشون چهره شون رو ثبت کرده بودن.دختر خانم رو راضی کردم که اگر دوست داری با همون پسره که توی قسمت پذیرش چی دیدی آشنات کنم قبول کرد. زمانی که وقت آزاد پیدا کردم رفتم هتل دوستم باهاش صحبت کردم قبول کرد.هتل ما مسافراش بیشتر از شمال بودن چون با سازمانهای دولتی و شرکتهای خصوصی قرارداد داشت.این دوست مشهدیم دنبال یه همدم شمالی میگشت.دو بزرگوار ماهها با هم دوست بودن و سرانجام بعد از یه سال ازدواج کردن و الان سه تا فرزند خدا بهشون داده و توی مشهد زندگی میکنن.خیانت در امانت بود کار من چون از موبایل مدیریت سواستفاده کردم میدونم اما به عقب برگردم باز هم اینکار رو میکردم.چون دو نفر که الان کنار هم خوشحالن رو خوشبخت کردم به لطف خدا.تشکر که وقت گذاشتین.