2821
2789

دختر عمه ی پدرمم هست نه خودم ولی باهم دوست بودیم . همش تصویری زنگ میزدیم تو زمان زنده بودنش

کمتر از یک ساله فوت کرده ی دختر ۶ ساله و ۴ ساله داره

اون سری توی یک مهمانی دختراشو دیدم 

از اول تا اخر مهمانی یکیشون رو نشوندم تو بغلم یکی کنارم فقط بو میکردم موهاشونو و میبوسیدمشون . 

همه گفتن بعد از مرگ مادرشون تو بغل هیچکس نرفتن جز تو 

الان ۲ روزه میگذره از دیدارمون بی قرارم 

همش تو فکرشونم ن خواب دارم ن خوراک 

همش با خودم میگم اونا چی میخورن چیکار میکنن . نکنه کسی دعواشون کنه نکنه محبت نبینن

رسما دارم دیوونه میشم انقدر گریه کردم

عاشق مامانشون بودم. 

نمیدونم با این حالم چیکار کنم

حس ناراحتی و غم نیست انگار حس مادرانه بهشون دارم انگار دخترای منن

با اینکه من مجردم حتی

کاش میشد ببینمشون مرتب ولی دو شهر متفاوتیم 💔

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



پدرشون ازدواج نکرد؟

ن ازدواج نکرد

هنوز ۱۱ ماهه ک خانومش فوت کرده چطوری دلش بیاد ازدواج کنه دوباره😔

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...
شاید بتونی واسشون مادر خوبی بشی😢

دو شهر متفاوتیم ارتباطمون چندسال یبار دیدن هست متاسفانه

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...
خدا رحمتش کنه، آخ از بی مادری چرا فوت کرد؟

ممنون عزیزم جمیع رفتگان 

مسموم شد خیلی مرگ الکی داشت 

متولد ۷۶ بود☹

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...
با چی ؟حتما دیر متوجه شدند

نمیدونم من نتونستم جزئیات مرگشو بپرسم جرئتشو نداشتم راستش

هیچوقت راجب مرگش حرف نزدم حتی مراسم خاکسپاریش هم نرفتم تو قلب من همیشه زنده است

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...

شوهرم چندسال پیش خامه خورده بود در مغازه اش،فکر کنم تاریخ گذشته بوده خدا خیر بده همسایه مون رو نصف شب بردش دکتر تا صبح پیشش نشسته بود متوجه نشده بودند چشه تا آخر سر آزمایش خون میگیرن و می‌فهمند بعدم یه آمپول زده بودند تا استفراغ کرده بود و بعد سرم و ...‌خلاصه خدا رحمش کرد

ز گیتی دو کس را سپاس...یکی حق شناس و یکی حد شناس :) 🍃🌸
نمیدونم من نتونستم جزئیات مرگشو بپرسم جرئتشو نداشتم راستش هیچوقت راجب مرگش حرف نزدم حتی مراسم خاکسپ ...


یعنی چرا فوت شده اخی خیلی جوونه که. ،،،خودکشی نبوده ؟ولی آدم با بچه اینکارو نمیکنه ،خدا رحمتش کنه و صبر بده به شما و بچه هاش 

نمیدونم من نتونستم جزئیات مرگشو بپرسم جرئتشو نداشتم راستش هیچوقت راجب مرگش حرف نزدم حتی مراسم خاکسپ ...

آخی عزیزم،خدا بهت عمر با برکت و سلامتی بده

ز گیتی دو کس را سپاس...یکی حق شناس و یکی حد شناس :) 🍃🌸
یعنی چرا فوت شده اخی خیلی جوونه کا ،خودکشی نبوده ؟ولی آدم با بچه اینکارو نمیکنه ،خدا رحمتش کنه و صبر ...

ممنون عزیزم 

هرچی بوده مارو سوخت 

داغش لحظه ای از قلبم نمیره💔

ما که در سایه ی خورشید معذب بودیم ، چشممان کور سزاوار همین شب بودیم ...  از ماست که بر ماست ...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کاراموزی

parasto24 | 22 ثانیه پیش

گزگز پا

رقصباله | -26 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز