امروز بعد کلی وقت رفتم به سالن مطالعه طرف محل کارش که بیمارستان بود ،گفتم میرم میشینم اونجا سرتایمش میاد میدونم میاد از اونجا رد میشه حداقل ببینمش دلم آروم بشه🥲هرچقدر نشستم نیومد همش میگفتم الان میاد مثل همیشه سربه زیر و آروم میره ولی نیومد،رفتم از یکی پرسیدم گفتم آقا ببخشید آقای فلانی امروز نیستن؟گفت مشاور تحصیلیتو میخوای مگه شماره و آیدی نداری ازش آخه اون روز ازش درباره درس پرسیدی یه چیزی نوشت داد بهت شمارش نبود؟گفتم نه شمارشون رو ندارم،اونم آیدی دوستشون بود،گفت آهان دپارتمان رو بهت معرفی کرده پس،گفتم بله امروز نیستن،(یعنی دلم میخواست بگم کمتر سوال بپرس جوابمو بده خب)گفت نه نیومدن یعنی کلا رفت از اینجا😊گفتم چی😐کجا رفت،گفت بخاطر درسش برای مدتی رفت یه شهر دیگه .من هنگ من نابود شدم،حس کردم پاهام تحمل وزنمو نداره،گفتم کی دوباره برمیگرده گفت معلوم نیست فعلا انتقالی گرفت رفت شاید برگرده شایدم اونجا بمونه چون فرقی نداره اینجا یا اونجا،یه ممنون گفتم وزدم بیرون تموم شد رفته بود بدون اینکه بتونم چیزی بهش بگم رفته بود،بعد به خودم گفتم خودتو گول نزن دخترخوب با اون نگاه های تو مگه میشه نفهمیده باشه نخواست و رفت تموم شد