چهل روز گذشت انگارچندساله بااین بچهی ک هروز داره بزرگترمیشه بجااینکه با باباش بزرگ بشه حالا فقط لباس مشکی مارومیبینه باباش یبارمحکم بوسش نکرد بوش نکرد باخودش نبردبیرون بگردونه قسم خورد ک دیگ برنگرده حتی قاتلشم پیدانشده اصلا وقتی بچه میخنده خنده من یخ میزنه میگم کاش باباشم بود نمیدونم تاوان کدوم کارمه ک خودم درب دروبچم یتیم بشه حتی نمیتونم سرخاکش برم بادلخوش عزاداری کنم خدایا یقهی منوسفت چسبیدی ب کدوم گناه ؟؟