رفته بودیم مطب دکتر برا چکاپ دخترم،
معمولا وقتی میریم چون خیلی شلوغه برا رعایت نکات بهداشتی من و دخترم تو ماشین میشینیم تا نوبت مون بشه..
این دفعه هم طبق معمول تو ماشین بودم دیدم یه آقایی عصبانی از مطب اومد بیرون با تلفنش شروع کرد داد و بیداد! می گفت رضا به این دختره بگو آنقدر به من زنگ نزنه! من بچه ام دنیا اومده مغازه نیستم خونه ام، زنه ام شک کرده! بهش بگو به من آنقدر پیام نده عزیییییزم کجایی! عزیییییزم چرا نیستی مغازه! رضا اون رو سگ من بالا بیاد ...
همین طوری عصبانی نیم ساعتی حرف زد!