وفتی که هنوز نمیدونستم پدر و مادرم چقدر کم دوسم دارن، وقتی هنوز متوجه تبعیضهاشون نشده بودم
وقتی مسئولیت یه زندگی رو دوشم نبود، وقتی نگران کرایه خونه و خرج روزمره و غذا درست کردن و روابط فامیل و خانواده شوهر نبودم
وقتی متوجه نبودم چقدر هر کدوم ما توی این دنیا تنهاییم
وقتی نمیدونستم که هرچی خوشحالتر باشی بقیه بیشتر سعی میکنن تنهات بذارن و ناراحتت کنن
وقتی که مجبور نبودم از کسایی پذیرایی کنم و از آرامشم واسشون بزنم که بهم ظلم کردن و دلم رو شکوندن
وقتی که اصلا واسم مهن نبود که مامان بشم و هر ماه رو با ناراحتی و چشم انتظاری نمیگذروندم
دلم خیلی گرفته، خیلی زیاد