یه پیرمرده همسایمونه،میگفت بچه که بودم رفته بودم کوه یه زن خوشگل دیدم(پری بوده) تعجب کرده بودم که تو این بره هوت این زن چیکار داره،میگفت زنه صدام زد گفت فلانی بیا با تعجبم رفتم نزدیکش یهو یه در تو کوهه باز شد بهم گفت بیا باهم بریم گفت من ماتو مبهوت وایساده بودم یهو زن عموم صدام زد برگشتم ک جوابش بدم ،بعد که باز برگشتم پری رفته بود.
خودم اول فکر میکردم چرت میگه ولی بار ها داستان هایه بیشتری درمورد خودش گفت که واقعا اعتقاد پیدا کردم.اگه بازم میخواید داستانهای بیشتری بگم لایک کنید.