بنا به شرایطی حدود یه ماه باید طبقه ی بالای مادر شوهرم مینشستیم یه هفته نبود اسباب بردیم که دزدم دخالت های مادرشوهرم شروع شد'اینم بگم تو اسباب کشی اصلا کمک نکرد حتی یه استکان برنداشت از زمین که گفتم باشه شاید من انتظارم زیاده
بعد چن روز گیر داد اشغالارو زن میبره میزاره کوچه'شوهر از کار خسته برمیگرده حالا باید اشغالم بزاره بیرون و کلی سر شوهرم غر میزد منم میشنیدم از بالا صداشونو'تا اینکه شوهرم بهم گفت از این به بعد اشغالارو تو بزار دم در 'الان ما خونه خودمون اومدیم و من بعد اون دیگه از مادرش کینه گرفتم و کم میرم خونشون و وقتی هم میبینمش سردم باهاش
شما بهم حق میدین که ناراحت باشم از دستش؟
الانم اشغالارو من میبرم میزارم کوچه و هر بار مادرشوهرمو لعنت میکنم