۱۳ ساله ازدواج کردم.تو یک ساختمون با خانواده همسرم زندگی کردم.از اول هم همیشه بهم بی محلی بی احترامی کردن.حتی مادرش اعتراف کرده که از من متنفرن همشون.من هم همیشه مدارا گردم.همسرم همیشه حقد به من داده.حتی قهر یک ساله هم داشتم باهاشون ولی همسرم سرمیزد بهشون منم مخالفتی نداشتم فقط میخواستم که کاری به من نداشته باشن
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
بارها قهر کردم بعد ی مدت بخاطر همسرم کوتاه اومدم آشتی کردم.ولی آشتی که میکنم مادرش شروع میکنه بهانه جویی و بی احترامی.خودش شام دعوت میکنه میریم باز سرسنگینجواب سلاممیده.کلامی خودشو دخترهاش باهام حرف نمیزنن.ولی خودشون کلی میگنو میخندنو خوشن.منم تو جمع تنها باخمسرمو دخترها هستم تا مهمونی تموم شه برگردیم خونه
همیشه هم همسرم تشکر میکرد بابت اینکه رفتم خونه مادرش و اون شرایطو تحمل میکنم.ولی یمدته مادرش از طریق دخترم پیغام برام میفرستاد.منمچیزی نمیگفتم.چون اگر چیزی میگفتم یهو عصبانی میشدو صداشو بالا میبردو حرفهایی که نباید میگفتو میگفت و منو بهم میریختو باعث ناراحتی توی خونمون میشد.بار آخرم به همین دلیل دعوامون شد چون من بهش گفتم چرا بچرو قاطیه اختلافها کردی؟شاید فکر کنید دارم بنفع خودم حرف میزنم ولی اینجا مجازیه و لزومی نداره دروغ بگم چون واقعا خسته شدم دنبال راهکارم
از اول محالف ازدواجمون بودن.کلا ادمهای سردی هستن و نمیتونن با غریبه ارتباط بگیرن.خواهرسوهرهام بجز باهم با هیییچچچ کس دیگه رابطه ندارن نه فامیل نه دوست نه حتی خانواده همسرهاشون
بعد همسرم که شنید من دخترمو فرستادم پایین جوابشو دادم خیلییییی عصبانی شد.صداشو برد بالا.ماکلا خیلی مودبانه صحبت میکنیم.تاحالا یک کلمه بی ادبی و بی احترامی نداشتیم.بهم گفت تو هم احمق شدی.گیر ی مشت احمق افتادم.کلی خود زنی کردو گفت من خیلی بدبختم که گیر شما افتادم
دخترمو کلی دعوا کرد.خواست ازش دفاع کنه خیلی باهاش بد حرف زد.بهش گفت خفه شد.تاحالا اینجوری با ما حرف نزده بود.مادرش بارها این کارهارو کرده ولی دوروز سرسنگین میشه بعد میره بهش سر میزنه