داستانم خیلی طولانیه مشقت های زیادی کشیدم خیلی زیادکه نمیدونم که پایان می یابندامیدیم ندارم فقط به این فکرمیکنم که شایدیه روزی بمیرم وراحت شم انقدرازخونوادم اذیت شدم که دیگه رابطم روقطع کردم باهاشون الان پدرم هی زنگ میزنه که برگردمادرم واسطه میزاره وبرادرم که عامل قطع رابطه شددیشب زنگ زدجوابش روندادم همه بهم میگن پدرومادرت مریضن ولی میدونم هرکسی اخلاقی داره عوض بشوهم نیست اگه دوباره رابطه برقرارکنم بازهمین طورن دلم میخواددیگه حداقل برای خودم باشم دست ازسرم بردارن