2777
2789
عنوان

سرگذشت

61551 بازدید | 580 پست


#اعتماد ۱


از وقتی که با حمید آشنا شدم دقیقاً از همون اول آشناییمون  حمید ذهنش همیشه درگیر کار بود خیلی کم پیش میومد که حرف از چیز دیگه‌ای بزنه تنها دغدغه زندگی حمید فقط و فقط کار کردن بود، اون موقع دانشجو بودیم و سن مون هم کمتر فکر می‌کردم که حمید اینجوری مرد مسئولیت پذیریه وقتی که باهام حرف از ازدواج زد برای مادرم تمام خصوصیات اخلاقی حمید رو تعریف کردم اونم بهم گفت اینکه همش ذهنش دنبال کاره یعنی مرد کاریه و به فکر زندگیشه بیخودی به خودت استرس نده از این مردا کم پیدا میشه سریع بهش جواب مثبت بده و باهاش ازدواج کن بهش گفتم استرس دارم و میترسم اما دروغ چرا خیلی دوسش دارم، بهم گفت  مردم دغدغه و ناراحتیشون اینه که شوهراشون سر کار نمیرن حالا یه همچین جواهری گیرت اومده داری ناز میکنی؟ اصلاً از دستش نده دخترم شانس یه بار در خونه آدم رو می‌زنه

ادامه دارد...


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲


رو حساب تجربه زندگیی که مادرم داشت و نصیحت‌هاش به حمید جواب مثبت دادم وقتی که اومد خواستگاریم پدر و مادرمم از حمید خوششون اومد و مشکلی با ازدواجمون نداشتند به جز  برادرام، دو تا برادر و یه خواهر دارم خواهرم کلاً سرش به کار خودش بود و فقط درس می‌خوند اما برادرام از همون اولم می‌گفتن حمید به درد زندگی نمی‌خوره برادر بزرگم معتقد بود آدم کار می‌کنه که زندگی کنه نه اینکه زندگی کنه که کار کنه میگفت حمید فقط برای کار کردن زنده است پدر و مادرمم بهش گفتن تو داری اشتباه می‌کنی و حمید مرد زندگیه.

بالاخره به هر شکلی بود عقد کردیم بعد از عقدمون حمید بیشتر زمانش رو سر کار بود خیلی کم پیش می‌اومد که خودش پیشنهاد بیرون رفتن بهم بده هر وقت بهش اعتراض می‌کردم که چرا برام وقت نمی‌ذاری می‌گفت من دارم کار می‌کنم و می‌خوام یه زندگی عالی برات درست کنم الان شاید سختی بکشیم ولی بعداً راحت زندگی می‌کنیم اما تو باید توی این مسیر به من کمک کنی و بهم فشار نیاری

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۳


با این توضیحات حمید منم جوگیر می‌شدم تشویقش می‌کردم که بیشتر کار کنه. 

 مادر حمید خیلی از من خوشش نمی‌اومد از همون اول رابطه مون شروع کرد به کم محلی کردن من خیلی تحویلم نمی‌گرفت 

 حتی برام عیدی هم نمی‌آورد و می‌گفت ما رسم عیدی دادن نداریم مهریه‌ام رو هم نذاشتن زیاد بگیم گفتن ما رسم مهریه کم داریم خیلی از خانواده‌ها موقع ازدواج بخشی از وسایل بزرگ جهیزیه رو می‌ اندازن روی دوش داماد اما مادر حمید خیلی رک به ما گفت که ما رسم نداریم و تمام کمال جهیزیه دختر به گردن پدرشه.

 منم مثل هر دختر دیگه‌ای آرزو داشتم برام همه چی انجام بشه اما انگار شدنی نبود با اینکه حمید خودش برام تنهایی عیدی‌ها رو می‌آورد و نمی‌ذاشت کمبودی رو حس کنم ولی من دلم می‌خواست این احترام از طرف خانواده شوهرم باشه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۴


بالاخره با وجود تمام این مشکلات حمید برای من یه عروسی خیلی خوب و آبرومندانه گرفت و رفتیم سر زندگیمون.

 متاسفانه بعد از ازدواجمونم بهانه حمید این بود که باید از الان پس‌انداز کنیم برای بچه‌هامون و سخت باید کار کنه بیشتر وقتها حمید سر کار بود وقتی هم که بهش اعتراض می‌کردم با پول و خرید چیزهای مختلف دهنم رو می‌بست در واقع انگار بهم رشوه می‌داد که بتونه به علاقه اصلیش یعنی کار کردن برسه منم دیگه اعتراضی بهش نمی‌ کردم کم کم به این روابطمون تن داده بودم که حمید همیشه کار کنه و من همیشه تنها توی خونه بشینم.

رفتم سراغ دوستام با اونا وقتم رو پر می‌کردم می‌رفتیم کافه خرید رستوران یا یه وقتا همدیگرو دعوت می‌کردیم خونه‌هامون هرجوری که بود هم خودم رو سرگرم می‌کردم حمیدم خیلی راضی بود و بهم ازادی داده بود، به پیشنهاد مادرم برای دل بسته کردن حمید به خونه و اینکه دست از کار بکشه بچه‌دار شدیم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵


وقتی خبر بارداریم رو به حمید می‌دادم خیلی خوشحال شد و همش برای بچه نقشه می‌کشید که چه کارایی براش انجام بدیم و هیچی کم نداشته باشه این ۹ ماه هم مثل قبل گذشت حمید همیشه سر کار بود و من درگیر دوستام یا توی تنهاییم بودم فکر می‌کردم بچه که به دنیا بیاد از تنهایی در میام و همینم شد بعد از ۹ ماه خدا بهمون یه دختر خیلی خوشگل تو دل برو داد اسمش رو مثل چهره‌اش گذاشتیم دلربا، زیبایی دخترم به مادر شوهرم کشیده بود موهای طلایی و چشمهای رنگی داشت که هر کسی رو به خودش جذب می‌کرد زندگی من شده بود دلربا حمید فقط از صبح تا شب کار می‌کرد و کار انگار تنها نیاز زن و بچه‌اش فقط پول بود توی تمام مهمونی‌ها همه با شوهرشون بودن انگار منو ستاره تنها خانواده همدیگه بودیم و شوهرم حضور فیزیکی نداشت وقتی هم که مهمونی می‌دادم از خجالت آب می‌شدم همه مدام سراغ شوهرم رو می‌گرفتم اما شوهرم خونه نبود وقتی که بهش زنگ می‌زدم می‌گفت الان میام یه وقتا مهمونا می‌رفتن و شوهرم تازه میومد خونه یه وقتا هم آخر مهمونی می‌رسید همیشه پیش همه خجالت زده بودم بهم می‌گفتن چه جوری تحمل می‌کنی لبخند می‌زدم و می‌گفتم مگه بده شوهرم داره برام کار می‌کنه که من زندگی راحتی بکنم اما حقیقت چیز دیگه‌ای بود از درون ناراحت بودم و نمی‌خواستم بروز بدم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶


دعواهای ما سر دیر اومدن‌های شوهرم تمومی نداشت هر بار که بهش اعتراض میکردم همش می‌گفت به خاطر شما هست و یکم دیگه تحمل کنی درست میشه اما این وعده‌ها هیچ وقت قرار نبود عملی بشن آرزوی یه زندگی معمولی رو داشتم در عوض که شوهرم کنارم باشه حاضر بودم هر کاری بکنم  حمید درست بشه ولی درست شدنی نبود  برای مادرم گفتم که حمید انگار با کارش ازدواج کرده تو به من گفتی اگر با حمید ازدواج کنم خوشبخت میشم و اون مرد کاری هست مامان من رو حساب حرفهای تو زنش شدم ولی الان خسته شدم و کم‌ اوردم  من تو زندگیم تنها چیزی که ندارم حمید هست.

مادرم یکم فکر ورد و گفت تو احمقی خودشو میخوای چیکار؟ با پولش خیلی راحت زندگی کن مردم از خداشونه شوهرشونو نبینن و فقط پول بیاره براشون اونوقت دختر من نشسته میگه ی زندگی معمولی میخوام ولی حمید تو زندگیم پررنگ باشه.

به حرفهاش اهمیتی ندادم خیلی دلم می‌خواست که یه زندگی عادی داشته باشم با یه شوهری که بتونه زیاده خواهی‌هاشو کنترل کنه و ما مجبور نباشیم همیشه توی تنهایی خودمون زندگی کنیم ستاره نیاز به پدر داشت ولی پدرش فکر می‌کرد که تنها نیاز ما همون کارت بانکیشه، یکی دوبار مادر شوهرم به خونمون اومد و وقتی که دید حمید نیست به جای اینکه بره شوهرم رو نصیحت کنه که کمتر کار کنه برای زن و بچت وقت بگذار بیشتر با من لج کرد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷


بیشتر با من لج شد کنایه‌های مختلف می‌انداخت چند باری هم خیلی رک بهم گفت به خاطر زیاده خواهی‌ها و قر و فر تو پسر من مجبوره شبانه روزی کار کنه که از پس مخارجت بر بیاد اگه یه مقدار قناعت کنی و درست زندگی کنی  بچه من مجبور نیست تمام زندگیش رو بذاره پای کار کردن.

 بهش گفتم شما چون از اول خودت همیشه از پسرت همه چیز خواستی دوست داشتی که همه چی داشته باشی شوهرت برات مهیا نمی‌ کرده مینداختی گردن شوهر من به خاطر همین از اول اینجوری بار اومده که فقط کار کنه الانم چون رفته تو ذهنش فکر می‌کنه که زندگی فقط کار کردنه این چیزا از کودکی نشأت می‌گیره خانم الان تو شرایط من نیستی و نمی‌دونی من چه جوری دارم زندگی می‌کنم پس لطفاً منو قضاوت نکن.

 تازه خانم بدش اومد و بهش برخورد انتظار داشت که من بهش بگم حرفت درسته و مقصر این اوضاع منم همون موقع رفت و زنگ‌ زد به حمید تمام این حرفها رو براش تعریف کرد که منو خراب کنه اما حمید بهش گفته بود مامان چرا وقت منو خودتو بخاطر این حرفها میگیری؟ زن من اینجوری حرف‌ نمیزنه 

مادرشوهرم داشت اتیش مگیرفت ولی من دلم خنک شد.

 ستاره هر روز بزرگتر از قبل می‌شد و حوصله‌اش سر می‌رفت دلم می‌خواست از لحظه به لحظه زندگیش درست استفاده کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸


برای پر کردن وقت دخترم کلاس های مختلف ثبت نامش کردم که حداقل کمتر توی خونه باشه و غصه نخوره که پدرش هیچ وقتی براش نمیذاره ستاره خیلی بابایی بود ولی حمید نبود که براش وقت بذاره و بهش محبت کنه.

چند ماهی بود برا دخترم ستاره یه معلم خصوصی زبان گرفته بودم که خیلی هم جوون بود. ظاهرش ادم بدی نبود هر روز بعد از ظهر ساعت چهار میومد خونمون و توو اتاق ستاره یک ساعت با هم زبان کار میکردن. گاهی اوقاتم بین درس ی موضوع خنده داری پیش میومد میخندیدن و صواشون بیرون میومد

چهار ماه که از کلاس زبان گذشت،کم کم متوجه شدم دخترم که همیشه لباس های تنگ و جلف میپوشید الان لباس های راحت و گشاد میپوشه و سعی می‌کنه زیاد توو چشم نباشه.هر روز که می‌گذشت بیشتر به کارهاش شک میکردم و مخصوصا اینکه،اقای ناصری هم چند وقتی بود خونمون نمیومد و کلاس رو تعطیل کرده بود.تا اینکه یه روز گفت مامان چند وقت پیش که شما برا مراسم ترحیم رفته بودید بهشت زهرا و توو خونه کسی نبود رفتم از یخچال برا خودم و آقای ناظری میوه بیارم که یهو دیدم پشتم وایساده ازش پرسیدم چیزی لازم دارید براتون بیارم اما رفتارش ی جوری بود انگار صدام رو نمیشنید 

نگران شدم میترسیدم همون چیزی که توی سرم هست و به زبون بیاره فقط میخواستم حرف بزنه و مطمئنم شم که چیزی نشده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹


دخترم همش مضطرب بود و گریه می‌کرد دلم براش می‌سوخت یه چیزی توی سرم بود و از خدا می‌خواستم که اون نباشه گفت مامان اگه یه روزی تو بمیری من چیکار کنم؟ 

بغلش کردم به خودم فشارش دادم گفتم دخترم مامانها که نمی‌میرن مامانها همیشه زنده‌اند پیش بچه‌هاشونن

 گفت پس چرا مامان آقای ناظری مرد؟ 

جا خوردم پرسیدم یعنی چی؟

 گفت مامان آقای ناظری که پشت سرم بود حرفای بی‌ربط زیاد میزد همش زیر لب یه چیزایی زمزمه می‌کرد که آدم نمی‌فهمه چیه ولی یه دفعه بهم زل زد و گفت مامانم مرده من نمی‌تونم بیام بعدم از اینجا رفت.

باور حرف‌های ستاره برام سخت بود از اینکه مادر ناظری فوت کرده بود ناراحت شدم اما احساس می‌کردم که ستاره یه بخشی از حرفاش رو به من نمیگه برای همین ازش پرسیدم مامان مطمئنی که فقط همین بوده تو مشکل دیگه‌ای نداری؟ 

 ستاره توی فکر فرو رفت و با تردید گفت آره مامان هیچی نیست نگران نباش.

 ازش پرسیدم  می‌دونی اگر به من دروغ بگی بعداً من متوجه بشم خیلی برات بد میشه؟ اصلاً تو یه دختری بودی که مدل لباس پوشیدنت یه جور دیگه‌ای بود چی شد که لباس پوشیدنت عوض شد؟

 کلافه لب زد گیر نده دیگه مامان همش می‌خوای از یه چیز یه داستانی در بیاری

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰


ستاره به سمت اتاقش رفت و درو بست توی فکر فرو رفتم تغییر رفتاری و تغییر پوششی ستاره خیلی واضح‌تر از اون بود که آدم بتونه نادیده بگیرش از طرفی هم تا اسم ناظری میومد توی فکر فرو می‌رفت و حرفی نمی‌زد. تا شب سراغ ستاره نرفتم  اونم از اتاقش بیرون نیومد همش داشتم فکر می‌کردم نسبت به دخترم باید چه واکنشی از خودم نشون بدم که بهم اعتماد کنه و حقیقتو بگه شب دیر وقت بود که حمید وارد خونه شد شروع کردم باهاش حرف زدم اما خستگی رو بهونه کرد و می‌گفت حوصله ندارم

 پرسیدم پس این زندگی برای چیه؟ تو همش برای ما وقت نداری حوصله نداری

 صداش رو بالا برد و گفت دست از سرم بردار هرچی که خواستی تو این همه سال برات فراهم کردم که فقط کاری به کارم نداشته باشی

 گفتم حال دخترمون خوب نیست

 اما توجهی نکرد و آروم گفت فردا پول می‌زنم به کارتت ببرش دکتر 

دستی به پیشونیم کشیدم لب زدم بعضی دردها رو دکتر نمی‌تونه درمون کنه

 کیفشو به گوشه‌ای از سالن پرت کرد بلند فریاد زد الان من چیکار باید بکنم چه دردی هست که این وسط درمونش منع خاک بر سرم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۱


برای اینکه اوضاع خونمون بیشتر از این متشنج نشه سکوت کردم نمی‌خواستم ستاره متوجه حساسیت من روی این موضوع بشه، اما حواسم رو خیلی جمع کردم که ببینم دختر نوجوونم داره چیکار می‌کنه ستاره به ظاهر حرف گوش کن بود اما در باطن یه نیروی سرکشی توی وجودش داشت که اگر بر اساس اون تصمیم می‌گرفت اتفاقات خوبی نمی‌افتاد حمید توی زندگی ما بیشتر یه دستگاه عابر بانک و پولساز بود تا یه مرد خونه، چهار چشمی مواظب ستاره بودم تا اینکه مادر شوهرم تماس گرفت و گفت خواهر شوهر کوچیکم داره ازدواج می‌کنه پریسا زبون تند و تیزی داشت و خیلی زیاده خواه بود دروغ چرا ولی دلم برای اون پسری که قراره اینو بگیره می‌سوخت حمید اصلاً براش مهم نبود که خواهرش داره ازدواج می‌کنه، ما رو دعوت کردن برای مراسم بله برون اصلاً حوصله حضور توی این مهمونی مسخره رو نداشتم مخصوصاً که می‌دونستم هرچی که دارن و ندارن می‌خوان به رخ بکشن و یه جورایی قصدشون پز دادنه تا اینکه یه مراسم آبرومندانه برگزار کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲


اما حضور توی اوندمراسم یه جورایی اجباری بود برای خودم و ستاره برنامه‌ریزی لباس می‌کردم ستاره اصلاً براش مهم نبود که من چی انتخاب می‌کنم فقط می‌خواست کاری به کارش نداشته باشم، بیشتر وقت توی اتاقش بود و اگرم میومد بیرون تلاش می‌کرد با من حرفی نزنه به خاطر همین یه روز رفتم بازار و برای هر جفتمون دو تا کت شلوار مجلسی خریدم. 

  شب بله برون فرا رسید و ما هم رفتیم اونجا بالاخره زمانش رسید که متن بله برون بخونن و مشخص کنند که داماد باید چه چیزایی بخره و مهریه چقدره شروع کردن به خوندن دقیقاً من کنار مادر شوهر پریسا نشسته بودم، مبلغ مهریه ۳ برابر مبلغی بود که برای من مشخص کرده بودن حتی هدیه‌های عیدی رو هم مشخص کرده بودن که چی باید بخرن مکان عروسی رو تعیین کرده بودند که باید تو گرون‌ترین تالار شهر باشه و تو دوران عقد باید براش نیم کیلو طلا بخرن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳


حتی سفرهای زیارتی باهاشون شرط کرده بودن خیلی دلم سوخت چرا من باید همیشه حسرت همه چیزو بخورم بعد در عوض اینا همه چیزو بهترین برای دخترشون بگن؟ 

سرمو کردم توی گوش مادر شوهر پریسا و آروم گفتم حاج خانم اینا رو خودتون گفتید؟ 

زن بیچاره که مشخص بود خیلی حرص داره شروع کرد به جویدن پوست لبش گفت نخیر خودشون این شرایطو گذاشتن انگار دختر شاهو داریم می‌گیریم.

 خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم چقدر جالب آخه برای مراسم مراسمات ما گفتن رسم مهریه زیاد ندارند حتی عیدی هم برامون نیاوردن گفتن ما رسم نداریم و باید ازدواج به سبک آسون انجام بشه  مراسم عروسیم توی تالار معمولی گرفتن و گفتن که ما رسممون اینجوریه شاید باورتون نشه وسایل جهیزیه رو که یه بخشیشو میندازن گردن دامادم حتی گردن نگرفتن بعید میدونم این شرطا رو مادرشوهرم گذاشته باشه چون مطمئنم رسم ندارن.

 مادر شوهر پریسا عین اسفندی که زیرش آتیش باشه بلند شد و پرید وسط، مراسم خودمونی بود خیلی فوری گفت پس چرا عروستون میگه رسم ندارید مهریه سنگین بگیرید یا رسم عیدی و عروسی آنچنانی هم ندارید اما دارید سر پسر من میارید؟ هیچ کدوم از این شرط‌هایی که گذاشتین من قبول نمی‌کنم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۴


خیلی دلم خنک شد که حداقل تلافی بلاهایی که سرم آوردن رو سرشون آوردم مادر شوهر پریسا انگار که کشف بزرگی کرده باشه بلند گفت همون کارایی که برای عروستون کردین ما هم برای دخترتون می‌کنیم اگر نمی‌تونید قبول کنید پس این ازدواجو بهم بزنید  برای عروستون هیچ کاری نکردین و رسم نداشتین نوبت پسر من شده زرنگ شدید؟ مادر شوهرم هر کاری کرد که یه جوری اون خانم رو ساکت کنه اما اون قبول نمی‌کرد و می‌گفت هر کاری برای عروستون کردید باید برای دخترتونم بکنید وگرنه ازدواج رو به هم می‌زنم. 

دلم خیلی خنک شد چون خانواده پسره خیلی پولدار بودن و خوب، مادر شوهرم اینا کوتاه اومدن و قرار شد که تمام مراسماتشون عین مراسمات ما باشه مادر شوهر پریسا با من خیلی صمیمی شد چون می‌خواست سر از کارینا در بیاره با من صمیمی شد اونشب مراسمشون تموم شد ولی با شرط‌هایی که کاملاً از شرط‌های خودشون متفاوت بود وقتی که اونا رفتن مادر شوهرم توپید به من و گفت اگه دهنتو می‌بستی مراسمات دخترم به بهترین شکل انجام می‌شد دختر منم آرزو داره. 

خیلی خونسرد بهش گفتم منم آرزو داشتم دلم می‌خواست همه چیزم به بهترین شکل باشه اما گفتین رسم ندارید حالا چی شده شماهایی که به سنتتون پایبند بودید و معتقد الان می‌خواید همه رو بذارید زیر پاتون؟ 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵

مادر شوهرم چرخید سمت حمید و فوری گفت نمی‌خوای یه تو دهنی به زنت بزنی که بفهمه کی باید دهنشو باز کنه و کی ببنده؟ 

حمید آروم گفت مامان زن من دروغ نمیگه تو خودت برای این هیچ کاری نکردی گفتی رسم نداریم حالا نوبت خواهرم رسیده همه چیز برعکس شده؟

 از حمایت زیر پوستی حمید خیلی خوشم اومد بعدم از جاش بلند شده رو به من گفت پاشو بریم دیگه من توی این خونه نمیام تا وقتی که به زنم احترام بزارید.

 تو راه برگشت به خونه بهم گفت خوب کاری کردی همه چیز باید یکسان باشه مادر من هر کاری می‌کرد که ازدواج من و تو مفت در بیاد اما حالا به این پسر بدبخت که رسیده لیست بلند و بالا می‌چینه. حرفشو تایید کردم و توی دلم جشن گرفتم که بالاخره انتقامم رو از مادر شوهرم گرفته بودم دوباره زندگیمون از فردا مثل قبل شد حمید درگیر کار بود و ستاره اصلاً حرفی نمی‌زد فقط یه گوشه می‌نشست و فکر می‌کرد شماره آقای ناظری رو گرفتم اما جواب نمی‌داد بالاخره بعد از چند بار زنگ زدن جوامو داد بهش گفتم فوت مادرتون رو تسلیت میگم ما رو تو غمتون شریک بدونید. 

خیلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد دوباره بهش گفتم پس کی میاید برای شروع دوباره کلاس‌ها؟ 

لبخند روی لب ستاره نقش بست متوجه شدم که یه چیزی هست و نمیگه به من یه دفعه ناظری گفت شما خیلی لطف دارید ولی الان برنامه‌ام خیلی شلوغه بعید می‌دونم بتونم بیام اما براتون یه نوبت می‌ذارم به محض اینکه وقتم خالی شد و سرم خلوت شد هماهنگ می‌کنم که دوباره کلاس‌ها رو شروع کنیم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   bano_deli  |  10 ساعت پیش
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  21 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  21 ساعت پیش