#اعتماد ۹
دخترم همش مضطرب بود و گریه میکرد دلم براش میسوخت یه چیزی توی سرم بود و از خدا میخواستم که اون نباشه گفت مامان اگه یه روزی تو بمیری من چیکار کنم؟
بغلش کردم به خودم فشارش دادم گفتم دخترم مامانها که نمیمیرن مامانها همیشه زندهاند پیش بچههاشونن
گفت پس چرا مامان آقای ناظری مرد؟
جا خوردم پرسیدم یعنی چی؟
گفت مامان آقای ناظری که پشت سرم بود حرفای بیربط زیاد میزد همش زیر لب یه چیزایی زمزمه میکرد که آدم نمیفهمه چیه ولی یه دفعه بهم زل زد و گفت مامانم مرده من نمیتونم بیام بعدم از اینجا رفت.
باور حرفهای ستاره برام سخت بود از اینکه مادر ناظری فوت کرده بود ناراحت شدم اما احساس میکردم که ستاره یه بخشی از حرفاش رو به من نمیگه برای همین ازش پرسیدم مامان مطمئنی که فقط همین بوده تو مشکل دیگهای نداری؟
ستاره توی فکر فرو رفت و با تردید گفت آره مامان هیچی نیست نگران نباش.
ازش پرسیدم میدونی اگر به من دروغ بگی بعداً من متوجه بشم خیلی برات بد میشه؟ اصلاً تو یه دختری بودی که مدل لباس پوشیدنت یه جور دیگهای بود چی شد که لباس پوشیدنت عوض شد؟
کلافه لب زد گیر نده دیگه مامان همش میخوای از یه چیز یه داستانی در بیاری
ادامه دارد