2777
2789
عنوان

تجربه

24 بازدید | 0 پست

در یک خاطره دور از قدیمها

مادر بزرگ موهایم را شانه میزد و مرا نصیحت میکرد 

من میخندیدم و میگفتم میدونم میدونم و اون قصه ها میگفت قبلناهر کسی بهم نصحیت میکرد گوش میکردم اما تو دلم میگفتم میدونم،میدونم همه این چیزا را میدونم

میدونستم اما تجربه نکرده بودم هر جا که میرفتم هر کتابی که میخواندم انگار فقط یک یادآوری بود ومن میدانستم آنها را از قبل درباره ازدواج درباره کتاب خوندن درباره سفرحتی درباره آهنگهای سنتی که بهتر از شنیدن آهنگهای مدرن و شش و هشتی هستن اینا را میدونستم اما راه خودما میرفتم اما این روزها عمیقا به این نتیجه رسیدم 

که ازدواج یکی از مهم ترین بخشهای زندگیه که غیر قابل پیش بینیه 

و کتاب واقعااا همدم خوبیه 

و شنیدن آهنگهای سنتی این روزها عجیب آرامش بخشن

این روزها میدونم که دیگر به عقب برنمیگردم 

مادربزرگی نیست که موهای مرا شانه بکشد و نصیحتم کند 

میدونم قسمت و سرنوشت من همین بوده 

و به شکل غم انگیزی همچنان ادمه داره گرچه سعی خودما برای حفظ آرامش روحی و جسمی خودم میکنم...


این مشکلات هستن که رشدت میدهد...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز