سلام بچه ها،من دارم از هذاب وجدان میمیرم،امشب بعدازمدت ها رفتم خونه مامان بزرگم،اینم بگم یه دختر۶ساله دارم که بدنش خیلی ظعیفه،خلاصه یکساعت که شد نوه خالم اومد همون موقع اون یکی نوه خالم دویید به عموش گفت دخترت مریضه چرا آوردی ماهم مریض میشیم!همون موقع من اومدم خونه گفتم ببخشید میترسم دخترم مریض بشه،بعدش شنیدم خیلی ناراحت شده گفته من میخواستم بازی کنم باهاشون،الان همش ناراحتم میگم نکنه بچه دلش شکسته باشه