ما تو خونه یه دبه حلوا خریده بودیم از یه مغازه قدیمی از این قهوه ای ها هیچکسم جز من تا حالا ازش نخورده بود حالا صبح که بچه خاله ام اینجا بود دختره ۱۱ سالشه به زور گفت که باید بهم حلوا بدی منم گفتم چون خوراکی استاندارد نیست میخوره چیزی میشه ولی خب بالاخره خورد و بعد دیدم میگه سرم گیج میره و حالت تهوع دادم یکمی بهش نوشابه دادم بالا آورد بعد که مامانش اومد دنبالش و بردش و گفت خیلی لواشک خورده سر صبحی حتما از اونه منم بهش گفتم حلوا خورده ولی حرفی نزد... آدم پشیمون میشه از غذا دادن دست بچه مردم... احساس بدی دارم فکر میکنم از چشم من دیدن