مامانم اینا امروز خونه خالم ناهار دعوت بودن
من یه پسر خاله همسن همسرم دارم 27سالشون هست
ما باهم بزرگ شدیم کلی بچگی کردیم خونه مامان بزرگمون
از خونه بازی گرفته تا دوران دبیرستان
سه چهارسالی هست پسرخالم یکم تو خودشه نمیاد توی جمع حرفی نمیزنه دکترم بردنش یه جور افسردگی به نظرم هست
من زیاد نخاستم بهش فکر بکنم از وقتی اینطوری شده
حالا امروز سر ناهار به بابام گفته چرا فلانی رو زود شوهر دادی من میخاستمش بابام گفته تو اصلا نیومدی جلو
اونم گفته فکر نمیکردم شما بخای اینقدر زود بدی بره فلانی رو هنوز درسش تموم نشده 19سالش بیشتر نبود..
خلاصه مامانم بهم زنگ زد حالمو بپرسه اینم گفت
ضربان قلب گرفتم اصلا شوک شدم
خودم یه چیزایی حس کرده بودم اما هیچ وقت فکر نمیکردم بخاد به پدرم بگه جلو همه
بغض کردم کاش الان بچه ام تو شکمم نبود حداقل یکم اروم بودم
فکرش ازارم میده بخاطر من چهارساله افسردگی گرفته