دیشب پسرم رفت خدمت
دلم داشت میترکید همه سعیمو کردم جلوش گریه نکنم و با دل آروم و خوش بفرستمش
ولی بعدش تا نصفه شب از بغض و گلو درد و تپش قلب خوابم نبرد
هی سر شوهرم غر زدم که اینجا موندیم که چی، بفروش همه رو بریم شهر من.
بخدا دیشب دلم ترکید ، دلم یه آشنا میخواست که باهاش صحبت کنم و آروم بشم
دلم باز بغل بابامو میخواست😔ولی شش ساله نیست که برم تو بغلش گریه کنم و حالم خوب بشه
همه ی تف های دنیا و مخصوصا تبسم به تو ای روزگار😕