یباردیگ طبقه پایین خونمون داشته کار میکرده..شبم بودیهو دیدم هول اومد بالا
گف صداتو شنیدم گفتی حمید...حمید
اومدم از اطاق بیرون دیدم تو نیسی..خودش حدس زده ک جنه..
بهم گف تورخدا قسم بخور تونبودی..گفتم ن بخدا..بچهاهم پایین نیومدن..
دیگ تا فرداش نرفت پایین ک ادامه کارشو انجام بده..
یبار دیگ باردار بودم یهو بالغد میخاس بزنه تو شکمم گرفتمش..خودمو کشیدم کنار..بیدارش کردم گف کنارم جن بودمیخاستم اونو بزنم..تااخر بارداریم نزاشت کنارش بخابم