من به یک کـوهِ پُر از درد شباهت دارم
از دلِ خسته ی خود قصدِ عیادت دارم
بر لبم مُهرِ سکوت است ولۍدر دل خود
من از این غصه و این درد روایت دارم
هر دَم از خانـهٔ من بـوی غـزل می آید
بس که ازماهِ رُخت شرح وحکایت دارم
مدتی هست کـه ما فاصله داریم ز هم
من ازین فاصله هاسخت شکایت دارم
بینِ مـا پُـر شده از قصه ی تکراریِ غم
من بـه یک بوسه و لبخند قناعت دارم
بعـدِ یـک عمـر پـریشـانـیِ دل فـهمیـدم
مـن بـه چشمـانِ سیـاهِ تـو ارادت دارم
سوختم از غمِ بی مهری ات اما چه کنم
من به مهمـانیِ چشمـانِ تو عـادت دارم
🙆♀"🖤