عمم زمین کشاورزی زیاددارن به مامانم و بابام میگه لوبیا سفید کاشتیم موقع وجین کردن هست یعنی گیاه های هرزو بکنیم تاحلوی رشد لوبیارونگیرع مامانو بابام میرن روستا.بعد یاخودشون میگن صبح زودبریم تا آفتاب نزده عرق کنیم گرم شه تندتند کارمیکنیم خلاصه باپامیرن و کلمن آب رومیلرن که همراهه یه چشمه هست ازاونجا پرکلمن رو آب کنم مامانم گفت بابات رفت کلمنوپراب کنه منو عمت موندیم هوام گرگ و میش بود حدودساعتای5 گفت قبرستون جفتمون بود یه لحظه چشمم افتاد به یه قبر که دیدم یه آدم کوچلووووو نشسته سرقبردوردهنشم بسته فقط چشاش معلومه انکار دوتاسنگن گفت میخ شدم سرجام عمم گفت چته گفتم نگااون کن چیه گفت عمم دید گفت فرارکن و دوتایی رفتیم پیش بابام.گفت یه آدم روتپه دیدیم نشسته بودسرشوگذاشته بودروزانوش زانوشوبغل گرفته بود گفت گفتیم حتما اونام اومدن کارکشاورزی قسممممم خورد گفت باز ظهربرگشتیم اون ادمو دیدیم روتپه همون حالت نشسته مامانم معلوم بود خیلی ترسیده بود میگفت من دیگه نمیرم بابام همش دلداریش میده