این روزها خیلی به خودم گیر می دم... میرم جلوی آینه و به خودم می گم تو الان 39 سالته و تمام زیبایی و طراوتت داره تموم می شه
با شوهرم تمام رنجش هایی که تو 18 سال زندگی داشتم ،زده بالا و و اونم متقابلا طوری رفتار می کنه که انگار باهام قهره یا مثلا من همه عزیزانش رو که مرحوم شدند من به عزراییل آمارشون رو دادم.
شرایط اقتصادی و قیمت های نجومی که انرزیم رو خیلی می گیره.
همش به خودم می گم چرا هیچی نشدم.
میگم خوش به حال آدمایی که رفتند و با تلاش و یا پول بابا و شوهر به هدف هاشون رسیدن.
زیادی ناشکری می کنم یا بهتره بگم اصلا داشته هام رو نمی بینم و خیلی شاید کمال گرایی فکر می کنم