یهو چن تا ازفامیلام اینا اومدن ی دوساعت بودن رفتن من وقتی اومدن رنگ وروم خراب لباسای زیاد خوبیم تنم نبود بچمم همینطور کل اسباب بازیاش وسط خونه بود وضع خونم متعادل بود ی ذره بهم ریخته بود ولی اعصابم داغونه حس میکنم ابروم رفته یکمم بروم اوردن انگار 🥺🥺🥺🥺بخدا وقتایی ک تیپ میزنم یا مرتب مرتبم هیچکی نمیاد خیلی از نظر روحی داغونم ازحرفاشون هیچی نمیفهمیدم چون اصن ب خودم نرسیده بودم
تازه صبح خاهرشوهرمم بهم گف خیلی رنگ یجوری مسی رنگه رنگ و روت خرابه
اعتماد بنفسم زیر صفر رسید امروزاون فامیلامم تازه اومده بودن تاحالا خونمو ندیدن سه تا دخترخاله هام با زنداداششون اصلا قبلش خبر میدن بد غافلگیرشدم