حداقل کاری که ازم برمیاد اینه این اتفاق رو یه جایی ثبت کنم
خلاصه وار میگم
من سابقه سقط داشتم و برای بارداری خیلی استرس داشتم و شرایط روحی خوبی نداشتم یه سری قرص هم مصرف میکردم (بخاطر عمل کورتاژ) بدنمو بی حال میکردن و کلا شرایط روحی خوبی نداشتم، ناامید بودم
مراسم علی اصغر بود خواهرم گفت بریم گفتم نمیام به این چیزا اعتقاد ندارم دیگه علی اصغر رو الکی بزرگ نکنید (خدا منو ببخشه) دیگه بزور منو برد رفتیم ورزشگاه علی بیات (بروجرد) مراسم اونجا بود ولی من بخاطر مصرف قرصهای بعد از عمل بود یا هر چی بیحال بودم رو زمین چمن دراز کشیدم خواهرم رفت برم لباس نذری آورد و گفت نگهدار و نیت کن (حقیقتا هیچ حسی نداشتم به اون لباس نذریا) ولی پیش خودم نگهداشتم و هنوزم دارمش تو کمد پسرمه (البته لباس نه، از همون روپوشا هست که سبزه با سربند)
خلاصه بعد از یک ماه یا شایدم سه ماه (متاسفانه خوب یادم نمونده) باردار شدم ولی به کسی نگفتم، زیر 8 هفته بودم رفتم خونه مادرم ، برادرم اونجا بود ، گفت فلانی خواب دیدم بارداری ، حضرت علی (یا علی اصغر) گفته فلانی بارداره و بچش پسره اسمشو بذاره علی منم خودمو زدم یه راه دیگه و نگفتم باردارم ( گفتم یه خوابه دیگه)
الان بقیشو میگم، لطفا کسی پست نذاره چون میخوام قفلش کنم