وقتی اومدن خواستگاری ورفتن به داییم گفتم شناختش گفت پسره معتادع ماشین وخونه هم نداره همه ازبرادرشع دروغ گفتن واسه همین اعتیادش زنش ازش جدا شد بابام گفت به حرف داییت فکر نکن منظورش این بود گوش نده منم گفتم بخاطر اعتیادش میگم ن الانم باهام لج کرده وقهرکرده وگفت دیگه حق آرایش کردن هم ندارم بخدا زشتم دلم خوش بود بیرون میرم ی آرایش ساده میکنم