شوهرمو میگم
سه روزه سرماخوردم روز اول که جمعه بود دکتری که همیشه میرم نبود بیمارستانم نرفتم چون حالم خیلی بد نبود
دیروز صبح به شوهرم گفتم پاشو بریم دکتر دارم از گلو درد میمیرم گفت بزا عصری میریم گرفت خوابید تا ساعت 4 😐
بیدار شد دید دارم از تب میمیرم حق بجانب و عصبی گفت پاشو ببرمت دکتر حالت خوبه داری خودتو میزنی به موش مردگی 😐
منم انقد حالم خراب بود هیچی نگفتم اماده شدم رفتم
مطبش خلوت بود زود نوبتمون شد ولی تزیقاتش پرستار خانمش نبود 😩 شوهرمم گفت فردا میایم میزنیم
داشتیم بر میگشتیم خونه دید در حال مرگم رفتیم بیمارستان واسه سرم و آمپول
مامانم خونمون پسرمو نگه داشته بود برام کته درست کرده بود اومدیم دید حالم خرابه به شوهرم گفت چرا زود نبردیش دکتر
اینم هیچی نگفت
حالا آخر شب که مامانم رفت همش میگفت واسه دو تا آمپول خودتو به مردن میزنی 😐
منم جواب ندادم گرفتم خوابیدم
حالا امروز رفته سر کار الان باید برم آمپول بزنم دوباره خودش که نمیاد دو ساعته زنگ زدم گفتم برام پول بزن انگار نه انگار 🙄
آخه چرا تشکیل خونواده میدی وقتی همه فکر و ذکرت کارته و پدر و مادرت 😐
دارم دق میکنم