2821
2789

چه ژانری

 من از باور مرگ دارم میام و میخوام بگممعجزه اتفاق میوفته✨🌈.                                                               کاربری دوم🌱.          💚هرلحظه هزار بار خداروشکر میکنم💚.       

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

پارت_1


به نام خداوند خوبی ها 


تق تق 

تقققق تق تققق 

با صدای بلند چکشی که روی چوب فرود میومد از افکار خودم بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم راهی شدم.وقتی رسیدم و در رو باز کردم لبخند روی لبم اومد این اتاق همیشه پناهگاه امن من بود .اتاقی که با پرده های بلند کرم ،تابلو هایی از پدیده های انتزاعی و تخت قشنگ سفید رنگم و بعد اون کمد زیبای سفیدم پر شده بود .روی تختم نشستم و کتاب مورد علاقم برداشتم و شروع کردم به خوندن که قیافه ی مامان تو چارچوب در ظاهر شد .

لبخندی به روش پاشیدم و گفتم

+جانم بانو

_خواهرت آفتاب مدام بهونت میگیره دختر یکم برو پیشش خیلی کار داریم امشب می‌دونی که مهمون داریم 

+بله بانو جان می‌دونم چشم 

مامان که رفت با نفس عمیقی از اتاق خارج شدم و به سمت آفتاب رفتم که با ذوق و شوق از این سر حیاط به اون سر حیاط میدوید و صدای همه خدمه رو در آورده بود 

+افتاااب ،افتاب آبجی بیا ببینم 

آفتاب با دیدن من چشماش برقی زد و به سمتم دوید 

_ سلام آبجی خانمممم کجایی تو بیا باهم بازی کنیم 

+باشه بازی میکنیم به شرطی که بزاری خدمه کاراشون بکنن 

و اذیت نکنی ،تو مهمونی شبم باید ساکت باشی قول میدی که ؟

_قول میدم 

بعد بازی کردن با آفتاب و چرخوندنش وقتی به خودم اومدم دیدم چند ساعت گذشته و نزدیک اومدن مهمونا هست به اتاق رفتم و آماده شدم وقتی به خودم تو آیینه نگاه کردم لبخند اومد رو لبم قیافه ساده و معمولی داشتم که با آرایش خوشگل تر بنظر می‌رسید ،صورت گندمی و چشمای کشیده قهوه ای رنگ ،موهای مشکی مواج و بینی ساده و کشیده ،

به لباسم نگاهی انداختم پیراهن بلند قرمز رنگم که یقه اون به صورت کش و چین بود ،استینای بلند به طرح پاپیون و کمر لباسم کش میخورد ،همه چی عالی بود رفتم بیرون و رو مبل نشستم تا مهمونا بیان ،بعد احوال پرسی مختصر با بابام 

صدای زنگ خبر از رسیدن مهمونا میداد ،از جا پاشدیم و رفتیم به مهمونا خوش آمد بگیم ،در باز شد و اول از همه خالم به همراه شوهرش وارد شدن بعد اون سیامک پسرش و ثریا خواهرش ،با روی باز استقبال کردیم ازشون 

ثریا و سیامک دو قلو بودن و هردو ۲۰ سالشون بود و برای من دوستای خوبی بودن اون شب با گپ زدن باهاشون خیلی بهم خوش گذشت و شب که به رخت خواب رفتم مدام به این فکر میکردم که من چقدر خوشبختم اما نمیدونستم زندگی ساده من قراره دستخوش چه اتفاقاتی بشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792