اقا مادرشوهرم اینا قراره همشون برن شهرستان(از یه شهریم)درحال ساختن خونه و مغازن و میخوان برن تکمیل کنن.شب حرکت میکنن.مادرشوهرم الان اومد بالا گف شوهرت زنگ زده منم میام باهاتون کمکتون کنم توام میخوای بیای؟منم گفتم من خبر ندارم ولی من اصلا دوس ندارم بیام گف بهت زنگ نزده گفتم نه گفت زنگش بزن هماهنگ کنید تا بلیط بگیرم.زنگش زدم گفت من گفتم ببینه اگه تو دوس داری بریم اینجوری کمکشونم میکنم گفتم مگه خودت نمیتونی بپرسی ازم.عصبانی شد گف ولم کن.میدونم ی چیز کوچولوعه ولی براخودش تصمیم گرفته اصلنم ب من زنگ نزده الان مادرشوهرم فکرمیکنه من چقدر بدم ک شوهرم یه نظرم نپرسیده ب مامانش گفته ببین میاد یا نه یا فکرمیکنه قهریم.اصلا اینا ب کنار منو به یه ورش گرفته اخرشم طلبکاره.شب ک اینا نیستن میدونم چیکارش کنم ولی باز ازاونور دوس ندارم ی کلمم حرف بزنم باهاش دلمو شکست احساس اضافی بودن کردن خجالت کشیدم ازمادرشوهرم😞
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
باید بهش میگفتی خودش باید بپرسه چون شوهرمنم همین طوری بود انقدرگفتم تایادگرفت بازم هی تکرارمی ...
بخدا میخواد پیرهن بپوشه میاد ازمن میپرسه بدون نظر من هیچکارنمیکنه مامانشم میدونه اول نظر من مهمه.نمیدونم چرا اینجوری کرد جلو مادرش خجالت کشیدم انگار من اضافی بودم گفتم بیا وسایلتو جمع کن برو