دم غروب با وجود مخالفت شوهرم به خاطر اصرار بچه ها من هم دلم سوخت گفتم بهش بزار ببرمشون راضی شد و بردمشون
برگشتنی ی مرتیکه هیز افتاد دنبالم با ماشین، همون با چشماش قورتم نداد و تا خود خونه دنبالم اومد حس کردم میخواد خونمونو پیدا کنه وقتی کلید انداختم تو در اومدم تو حیاط دیدم داره اروم با ماشین رد میشه و نگام میکنه منم از استرس در رو زود بستم
الان استرس همه جونمو گرفته بعدشم شوهرم باز زنگ زد که اومدین کسی چیزی نگفت اذیت نشدین منم الکی خندیدم نه هیچی نشد، شوهرم خیلییی حساسه تو اینچیزا و واسه همین حتی نمیزاره زیاد برم بیرون امروز که اینطور شد روانم ریخت بهم گفتم شانسم ندارم بفهمه دیگه نمیزاره تا سر کوچه هم برم
اینم بگم من چادری هستم و با حجاب کامل بودم الان روانم بهم ریخته از طرفیم میترسم شوهرم بفهمه دیگه واویلاست