کلا از بچگی خیلی زندگیم پر فراز و نشیب بوده بچه که بودم خانواده ام فرزند دختر دوست نداشتن من دختر سوم خانواده بودم به خاطر اینکه دختر بودم پدرم میخواسته بره زن دوم بگیره اتفاقا عاشق ی دختر دیگه هم میشه خواسته بگیرتش دیگه بقیه نزاشتن بعد کلی دعوا درگیری که باید این بچه رو بدید کسی دیگه بزرگ کنه خلاصه بزرگتر ها وساطتت کردن نزاشتن بعد چند سال تو تنهایی بودم هیچکس بهم محبت نمی کرد خدایی خیلی چیزا دلم میخواست نداشتم دلم عروسک میخواست کفش پاشنه بلند لباس عروس ولی نداشتم همه محبت ها سمت سوی داداشم بود که بعداز من به دنیا اومد یادمه پاهام مشکل داشت یعنی مشکل نداشت خوب راه نمی رفتم بچه بودم همه مسخره ام میکردن یا گاهی چهره امو مسخره میکردن خلاصه گذشت بزرگ شدم عاشق شدم اون کسی هم که دوستش داشتم هیچ تلاشی برای به دست آوردنم نکرد گذاشت رفت الان هفت ماهه گذشته از رفتنش خیلی حس بدی دارم از چهره خودم بدم میاد از خودم بدم میاد حس میکنم هیچکس دوستم نداره واقعا ای کاش بمیرم