سلام ما دیروز قرار بود با مادرمینا بریم زیارت بعد من گفتم عیده بزار بگم دوتا خواهرامم بیان گناه دارن خلاصه من باخواهرم شام رو اماده کردیم ک بعد زیارت بریم پارک بخوریم نزدیک حرم بخوریم بعد اونا قرار بود با هم بیان ما هم قرار بود مادرمینارو بیاریم اینابدون اینکه به ما اطلاع بدن رفته بودن پارک و جاشم اصلااااا مناسب خانواده نبودو شوهره من از این بابت ناراحت شد گفت ما به اینا گفتیم بریم زیارت اینا بلند شدن رفتن پارک اونم جایی ک اصلا مناسب خانواده نیست اونجا تمام مشروب میخورن و...
وقتی رسیدیم شوهره من گفت ما به شما گفتیم بیاید بریم زیارت شما اومدید پارک ادم وقتی یجارو انتخاب میکنه دیگه جاشو عوض نمیکنه ک بعدش چرا اومدید اینجا یهو دامادمون گفت مگه قراره مارو اینجا چیکار کنن(خودتون منظورشو بفهمید!) که شوهرم عصبانی شد گفت این چه حرفیه میزنی بعد خواهرم به جای اینکه ناراحتی و کم کنه گفت عیب نداره سری بعدی خودتون برید فعلاً اومدیم اینجا اصلاً خواهر من خیلی آدم نمک نشناس ایه یه سری هم رفتیم خونه عمو مینا گفتش که بزار یه دیگه بچه بشه یواش گفتم این اعصاب نداره ولش کن در صورتی که شوهر خودش نمیزاره بچه اش بشه میگه این اصلاً اعصاب بچه نداره فقط منو خراب کرد آدم بعضی اوقات عصبانی میشه دیگه ولی من بی اعصاب نیستم از این ناراحتم این همه خوبی می کنم بازم دستم نمک نداره