من نمی مانم در این شهر غریب
تا دلم بشکسته و خوارم کنند
با تو می آیم نزار این مردمان
با زبان طعنه ، بیمارم کنند
من نمی مانم که بینم اشک من
در سکوت غصه پنهان می شود
زیر بار حسرت و منت کشی
تار و پود عشق ویران میشود
💔آنجا نمیداند که من
اینچنین از دوری اش جان می کَنَم
کشتیِ اشکِ درون دیده را
در مسیر غصه پارو میزنم
او نمی داند که در این بی کسی
لحظه ها را سخت حیران میشوم
خاک عالم بر سرم، او بی خیال
از نبودش من پریشان می شوم
آه دنیام خسته ام از درد خویش
بی جهت از قصه بیدارم بکن
تا طلوعی دیگر از دلواپسی
از حضور عشق بیزارم بکن
تو بیا من را ببر قول شرف
زاهدان با تو تحمل می کنم
هر چقد زجرم دهی من راضی ام
شوهرم باشی تقبل میکنم
این نه دردیست تا که با داروی عشق
یا طبیب دیده درمانش کنی
بلکه خواهد جان ♡♡♡ را وبس
تا که در آن خانه قربانش کنی