خواهرشوهرم داره طلاق میگیره یه بچه ۱۰ ساله داره زن و شوهری به همدیگه خیانت کردن و انقدر کش اومد تا که الان جدا میشن خواهرشوهرم به فکر خودشه کلا الانم دوس پسر داره هر چقدر پول داشته باشه خرج خودش میکنه و فقط لفظی به بچش ابراز علاقه میکنه منت میذاره که هر چی دارم خرج تو میکنم ولی برا تولد بچش پول دادیم برداشت رفت ارایشگاه به خودش رسید
کلا هر پولی به بچش میدیم عیدی تولد همینجوری مامانش برمیداره و فقط منت میذاره بچش هم هیچی نمیگه خیلی دختر خوب و ساکتیه
حالا دیشب من اومدم تو راه پله دیدم دخترش نشسته داره گریه میکنه بردمش بالا گفت زندایی کسی نفهمه گفتم باشه به کسی نمیگم
با گریه و بغض گفت منو بدبخت کردن به فکر من نبودن زندگیمو خراب کردن اگه مامانم خیانت نمیکرد بابامم خیانت نمیکرد بهش اول مامانم شروع کرد با اون مرده حرف زد رفت ببینتش بابام سه بار اومد دنبال مامانم ولی مامانم نرفت
اینارو با گریه میگفت
که خوراکی برا مدرسم میخره خودش میخوره میگه ماهی ۵۰۰ خوراکی مدرسته
میگه رفتیم مسافرت برا دوس پسرش انگشتر خرید به من یه گردنبند رو با منت خرید در حالیکه باباش براش پول ریخته بود یکونیم میلیون ولی خرج دخترش نکرده
من خیلی اعصابم بهم ریخت به شوهرم گفته بودم قبلا که خواهرت پولایی که به خواهرزادت میدیم رو خرج میکنه اینبار جدی تر گفتم که لطفا به جای پول ببریمش خودش هر چی دوست داشت بخره بهش بیشتر توجه کن تو هواشو داشته باش ببریم بگردونیمش هر چی که باعث حال خوبشه انجام بدیم
اصلا انقدر براش ناراحت شدم دختره از سه سالگی با خیانت مادر و پدرش بزرگ شده تا الان خیلی سخته واقعا
میگه من اتاق داشتم همه چی داشتم همشو ازم گرفتن با خیانتاشون الان خونه بابابزرگش میمونن یعنی خونه پدرشوهرم
گفتم عزیزدلم ناراحت نباش خودم برات یه اتاق درست میکنم میبریمت پیش خودمون دختر از تو بهتر مگه هست اخه ساکت و خانومی میای پیش خودمون زندگی میکنی
گفت نه زندایی من حرفم اتاق نیست اونا زندگیمو ازم گرفتن خراب کردن
خیلی حالم بد شد بچه ها
به شوهرم بار ها تاکید کردم دیگه بیشتر حواسش باشه حتی اگه مجبور شم میبرمش خونه خودم با ارامش زندگی کنه هر چند میدونم پدرشوهرم اینا نمیذارن ولی بازم دلم میخواد واسه خوشحالی این بچه تموم تلاشمو بکنم