چرا دوباره غم را به جانت راه داده ایی؟
مگر بار اخری که دیدمت نگفتم که بخند
چرا گوش نمیدهی به حرف هایم؟
انقدر برایت بی اهمیت شده ام؟
دیگر این کار ها چیست که میکنی؟
از پاییز پارسال تا الان بار پنجمت است که داری خود را میکشی،
میفهمی که من به تو نیاز دارم؟
میفهمی این ها را؟
مخاطبم خود خودت هستی!
گوش کن به حرف هایم، دارم در عمق چشمانت نگاه میکنم اما تو چه میکنی؟
سرت را در برف فرو برده ایی و گوشت را با پنبه های دروغین پر کرده ایی،
بس است فرشته ی من...
بلند شو و دوباره با ذوق برایم از فرداهایمان بگو...
میدانی که قلبم را بد جور به تو باخته ام؟
پس نکن با تن بی جان من این کار ها را
تو و تو تمام روح من هستی
روحم را از من دریغ نکن.