مادرمامان بزرگم در قیدحیات هس بهش میگیم خانم بزرگ.خالم از کانادا اومده بودمیخواستن بامامان بزرگم برن پیش خانم بزرگ.مامانم گفت خاله میخواد بره اونجا ماهم عیدنرفتیم بیا بریم گفتم باش منم میام.خلاصه وقتی رفتیم اونجا دیدیم غذا درست کردن و بقیه ی بزرگترها هم دعوت کردن واسه شام.منو مامانم اطلاعی نداشتیم که شام هست و بقیه دعوتن.ده دقیقه بود نشسته بودم رفتم اتاق بچن خواب کنم مامان بزرگم اومد گفت سحرخانم امروز اینجا همه دعوت بودن.میگفت یعنی تو دعوت نبودی که اومدی.منم مامانم صدا کردم گفتم اینجور بهم گفته یه رب بعد بلندشدم اومدم بیرون.اینقدرناراحت شدم که سردرد گرفتم حالت تهوع از عصبانیت