امشب اونا از کرمان اومدن
ما افطاری دعوت بودیم مامانم برنامه مارو کنسل کرد که شام درست کنه اونا از راه بیان اینجا
بعد خودشون نیومدن
هم برنامه ما کنسل شد هم هیچ نیومدن هم مامانم با ما قهر کرده چرا نرفتیم خونشون غذا بپزیم
بابا هر آدم عاقلی میدونه اونا خستن وقتیم میریم اونا چرت میزنن ما چمدون جمع میکنیم
تهش مامانم میگه وااای ما چقدر خانواده با محبتی هستیم