سلام دوستان شبتون بخیر...
من ۳۳ سالمه یه دختر نوجوون دارم شوهرم از خودم ۹ سال بزرگ تره و برای رهایی از خونه بابام باهاش ازدواج کردم پدرم متعصب بودو نمی گذاشت آب خوش از گلوم پایین بره الان هم اگه اجازه بدم رفت و آمد و زندگیمو و تیپمو زیر نظر میگیره با بدبختی از زندگیم بیرونش کردم بااینکه خودش هزار بار رابطه نامشروع داشته به همه خانمها شک داره و اگه کسی موهایش بیرون باشه و بگه بخنده سریع براش حرف درمیاره بگذریم الان دیگه سالی یکی دوبار مجبوری می بینمش اما از این طرف شوهرم خیلی هیزه محل کارش هم پر از خانمهای آزاد و خوشگله و باهاشون میگه و می خنده و تیکه های جنسی میندازن به هم و همدیگرو به اسم کوچیک صدا میکنن و کم مونده شب هم با هم برن تو یه خونه من اهمیت نمی دادم تا اینکه یه پیام دیدم توی گوشیش از طرف یکی از همکارانش خانمه نوشته بود عزیزم فدای تو بشم امیر جون و از این جور حرفها خیلی عصبانی شدم و به شوهرم گفتم اونم داد زد سرم گفت چرا به گوشیم دست میزنی رمز گوشیشو عوض کرد من خیلی شوکه شدم چهار پنج روز از توی رختخواب بیرون نیومدم چیزی هم از گلوم پایین نمی رفت تا اینکه اومد از من معذرت خواست گفت اشتباه شده سوء تفاهم بوده منم گفتم باشه ولی احساس میکنم یه دقیقه هم نمیتونم تحملش کنم نمیخوام ببینمش و باهاش زندگی کنم دارم دیونه میشم قبلا هم یکی دوبار عاشق شده بود بهش اعتماد ندارم چجوری تحملش کنم نمیتونم کمک میخوام خونه مامان و بابام نمیتونم برم چکار کنم از طرفی دخترم توی سن حساسی هستش نمیخوام روحش به هم بریزه ولی پس من چی چه کنم؟