بچه هالطفا ب اصل ماجراتوجه کنید
من مجرد مجبوری نوشتم نامزد
طرفم ک همودوس داریم نیتش ازدواج ی ازدواج ناموفق داشته ی بچه ۸ساله داره و من مجردم ..زن سابقش خیانت کرد و طلاقش داد و واقعاهم همه فامیل و کل فهمیدن ک خیانت کرد و ب منم بامدرک نشون دادمقصرخانومش بوده طلاقش داده زنش نسبت فامیلی نزدیکی باش داشت و باطرح عاشقی اومدجلو و زنش شد
همین پسر میشه فامیل دورمادرم
حالامنومیخادولی خانوادش بشدت مخالفن میگن هرکی میخای برات میگیریم ففط غریبه باشه کسی نشناستش ازطرف مادری من خوششون نمیاد میگن مخالف این وصلتن
حالادیدم چن روز سرد گفتم چته پکری چیزی شده بعدگفت هیچی نیس فکرتو و ایندمون تواینجوربهم وابسته شدی خونوادم اینجورمخالفت میکنن
گفتم خب بچه نیستی ی ازدواج ناموفق داشتی دلیل نمیشه ک هی توکارت اینجورتصمیم بگیرن بچه نیستی
بعدگفت درست همه ایناخودم میدونم ولی بخام بیام جلو بچم ب حدی وابسته مادرپدرمه ک نمیادپیش ما و شاید کم بیاد و این وسط انگار فقط من خودموخواستم راحت کنم و زن گرفتم بالاخره باید بچه هم گاهی اوقات بیادپیش ما ..گفتم خب درسته بیاد ولی الان سنش کم یکم بگذره پخته تر شه خودش عاقل میشه میادکم کم
بعدگفتم خب یعنی چی درس نمیشه دیگه؟ گفت درس میشه مگه گفتم نمیشه هرچیزی زمان درسش میکنه و بچمم الان نمیشه ب زوربگم باید پیش ما اونم ب مرور زمان کم کم میاد
هرچیزی زمان میبره تادرس شدنش بعدگفت من نمیگم کامل اصلا درس نمیشه هیچ راهی نداره چون هنوز باجدیت کامل حرف نزدم ک ببینم راهی چیزی هست
و زمان درس میکنه چیزی نبوده زمان درسش نکنه...
بعدگفتم حتی چن سالم طول بکشه بازبپات میمونم اگ بدونم درس میشه دراومدگفت واقعامیمونی گفتم اره
لطفانگید تومجرد اون ی ازدواج ناموفق داشته
من خیلی چیزاروسنجیدم این تصمیم گرفتم.
شده دورتون اینجور چیزی و بعددرس شده باشه یامخالفت شدید توازدواج😢🥺