مامانم بعد از نماز صبح از خواب پرید گفت
خواب داداش خدابیامرزمو دیدم همیشه تو خوابش میدید ک لباس آبی روشن تنشه
میگفت اینبار لباسش قهوهای بوده و برعکس دفعات قبل خوشرو نبوده،یا معمولی بوده،
گفت گریه کردم ک دلم برات تنگ شده و ب مردم اطرافم گفتم ببینین من داداشمو دیدم یا اومده، شما هیچکی ندیدین
بعد گریه کردم زنداداشم گفته گریه نکن سحر (دخترداییم) همیشه یاد پدرشه و غمگینه،منم سحرو بغل کردم و دلداریش دادم
اینم بگم ک مدنیه مامانم ناخوشه و میگن بیشتر بیماریاش منشأش چشم زخمه چون از لحاظ پزشکی تو آزمایشات وسیتی و هیچی درنمیاد
چند وقت پیشم یکی خواب دیده بود ک مامانم مریضه خدای نکرده و تو رختخوابه بعد تو خیاطمون گیاهایی ک بدرد نمیخورند رویده