چند ماه از جدایی پدر و مادرم گذشته و من تو هیچ مراسم خانوادگی شرکت نکردم..البته بخاطر خجالتم بود ولی به همه میگفتم درس دارم اما دریغ از یه خط درس خوندن تو اون زمان ها....بعد از این مدت من رو دید و گفت یاس چه قدر لاغر و ضعیف شدی!
گفت من نگرانتم🥺...
احساسم بهش خوب بود...دلم می خواست بیشتر باهاش حرف بزنم و درددل کنم و زار بزنم اما مثل همیشه از ترس اینکه بابام و داداشم ببینن از کنارش فرار کردم....احساس می کنم اون بیشتر من رو درک میکنه تا بابام....لااقل میفهمه که من آدمم و جدایی از مادرم چقدر دردآوره برام...لعنت به کمبود محبت....