دوسال پیش بابام به علتِ مریضی فوت کرد. اونقدر دستمون خالی بود ک حتی نتونستیم یه دکترِ درست و حسابی ببریمش. بعد از فوتِ بابام داداشم معتاد و کارتن خواب شد. سنی نداره. خیلی بچه هست، ولی شیشه، سفید، سیگاری، گل، شیره، تریاک (یعنی هرچی باشه میکشه)
چند سری بردیم کمپ ولی اومد کشید و میگه تا نخوام ترک نمیکنم.. ب شدت عصبی هس و افسرده
چند روز پیش هم ازش مواد گرفتن و فک کنم 5,6 سال بهش زندانی بدن. دلم واسش میسوزه.. خیلییی سادس. مگ چند سالشه که باید چند سال تو زندان بمونه
دلم به این خوش بود ک بعد از بابام داداش دارم
مامانمم ک اصلا به فکرِ بچهاش نیست. فقط ب فکرِ خودشه
تو شهری زندگی میکنیم که هیشکیو از خودمون نداریم و بخاطرِ اعتیادِ داداشم و.. هیشکی چشمِ دیدنمون رو هم نداره.
سرپرست هم نداریم، دستمون خیلی خالیه
چیکار کنم؟
دیروز تاحالا یه بند دارم گریه میکنم
نمیتونم، خسته شدم. از همچی
کم اوردم
مگه نمیگن خدا دلسوزه؟ پس کو؟ نمیبینه؟