مادر شوهر من همیشه آتش میندازه تو زندگیم
مثلا شوهرم تعریف میکنه که هواشو داره پول تو جیبی نمیگیرم سریع میگه پول میخواد چکار
به هممممه چیزم الکی گیر میده
شوهرم میدونه حق با منه
تو جمع ضایعم میکنه
با اینکه همه فامیل خودش میدونن و میگن من خیلی بهشون سرترم ولی عادت کرده هرجور دلش میخواد باهام حرف بزنه و تحقیر کنه
منم هیییییچی نمیگم که باز دلش نشکنه ولی خییییلی دلم میشکنه و گریه میکنم
شوهرم ی روز طرفداری میکنه فرداش میگه حالا ی چیزی گفت حالا تو فکر نکن بهش یا
همش من منننن منننننن
بریدم دیگ
از مهمونی وحشت دارم فقط هم با من اینجوریه
بخدا کادو تولد واسش میگیرم همه کار میکنم نمیبینه اصلا
واسم هیچ کاری نکرده نه طلا نه عروسی نه حتی ی جعبه شیرینی
خسته شدم از من فقط توقع داره حتی گلایه نکنم از مامانش
با اینکه خیلی چیزارو بهش نمیگم اصلا
جای من بودید چکار میکردید
خیییلی خستم خیییییلی زیاد