سلام خانم ها
امشب یه تاپیکی خوندم ک یاد مامان بزرگم افتادم
ما بهش میگفتیم ننه جان
ننه جان ما یه مامان بزرگ پیر با صورتی که روش پر از خطوط نا متقارن و یه لبخند عمیق همیشه رو لب بود .
دلم خیلی برای اون روزامون تنگ شده
وقتی زمستونها از شهرستان میومد مشهد پیش ما روزای سرد مون رو گرم گرم میکرد .
اون سالها خیلی برف میومد و مامان بزرگم برامون شبا قصه میگفت
قصه ی ننه سرما و عروس مار و ...
یه لحاف بزرگ داشت مامانم که ما بچه های خونه با مامان بزرگم رومون مینداختیم و حسابی گرم میشدیم .
وقتی از مدرسه میومدم عطر آش محلی که با دستای ننه اماده شده بود کل خونه مون رو برمیداشت
موهامون رو برامون میبافت و یه چیز گیاهی داشت مثل ژل که بهش میگفتیم زنج و کتیرا به موهامون میزد 💚
شبا سر اینکه کی کنار مامان بزرگم بخوابه با خواهرا و برادرم دعوا داشتیم و همیشه داداش یکی یکدونه ی عزیز ننه یه طرف میخوابید . البته یکمم کتک کاری و گیس کشی داشتیم 🥲
نوبت گذاشته بودیم که کی کنار ننه بخوابه ...موقع نماز صبح که داستان داشتیم خوابم میومد انقد تکرار میکرد که فقط تند تند نمازمو میخوندم که چرت شیرین دم صبحم نپره ...
اون روزا درسته خونه ها و سفره ها و لباس ها خیلی ساده بود اما دلخوشیا خیلییییییییییی زیاد بود
آرزومه چشامو ببندم یهو باز کنم ببینم یکی از اون روزاست ....
اگه براتون مقدور بود صلواتی برای ننه جان من بفرستید
و اگه خاطره ای خوبی از اون روزا دارید برام تعریف کنید
با عشق میخونمتون ....