والا پدربزرگم اگه دعانویس نجاتش نمیداد ممکن بود دور ازجونش بمیره همیشه ۱۰سال بود با یکی حرف میزد انگار ی ادم پیشش بود تلویزیون نگاه میکرد بااون حرف میزد یوقتا اگ یکاری میکرد ک اون دوس نداره چنان میزدش ک همه صورت وبدنش کبود میشد کلی دکتر بردنش اوناهم گفتن جنه فکر کن دکترا اینو بگن دیگه چی چون اثاروعلائم میگفت که این جنه چون کتکش میزد باهاش حرف میزد از بابابزرگم میپرسیدیم کیه چی میگه میگف دوست ندارا من راجبش حرف بزنم شب شنبه بود گفت سشنبیه این میخواد منو بکشه انقد میترسید ومیلرزید بردن بیمارستان بستریش کردن مادربزرگمم افتاددنبال دعانویس تاتونست باطل کنه