غزلبانو #

برای هشتگ "غزلبانو" 384 مورد یافت شد.

عرض ادب و احترام دوستان 

خیلی در جریان تاپیک های شعری که این اواخر راه افتاد نیستم 

از دیروز نتونستم آن شم و چالش دیروز رو نتونستم پست کنم 

جسارتا الان تقدیم میکنم 


“توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق”
ننویسم دگر از آتش افتاده به باغ
ننویسم که غم عشق دلم را خون کرد
قصه ی عشق، مرا سمت دلت مجنون کرد
ننویسم که به لبهام چه آهی دارم
رفتی و بعد تو من بخت سیاهی دارم
رفتی و حال دلم بد شد و بارانی شد
فاصله بین من و بین تو طولانی شد
آنقَدَر فاصله افتاد میان من و تو
که غمِ عشق نشسته است به جان من و تو
تو در آنجایی و من ، بی تو در اینجا تنها
با غم عشقِ تو در خلوت شبها تنها
هر چه میخواهم از این درد نگویم سخت است
از غم عاشق شبگرد نگویم سخت است
شب چه تار است ، وَ ای کاش سحر می آمد
کاش از سمت تو اینبار خبر می آمد
کاش این پنجره ها سمت سحر وا می شد
نور خورشید از این پنجره پیدا می شد
خواستم شعر نگویم ، ننویسم از درد
هی نگویم که غمت قلب مرا هم خون کرد
خواستم خنده ، اگر تلخ، به لب بگذارم
نور خورشید به تاریکی شب بگذارم
آه افسوس نشد ، عشق فراموش شود
آتش عشق تو یک ثانیه خاموش شود
یاد تو در غزلم خط به خطش مشهود است
شعر پایان برسد؟ حرف فراوان، زود است
باید این بار بگویم که مرا جان بودی
درد در سینه ولی مرهم و درمان بودی
جانِ جانانِ من ای مرهم دردم برگرد
یاد تو داغ غزل های مرا بدتر کرد
یک نگاهی به غزل های ترِ دفتر کن
دوستت دارم و محتاج توام باور کن

غزلبانو#  


دلم گرفته از این لحظه های بارانی

تو از غروب غزلها چقدر میدانی

من از غروب غزلهای داغ میگویم

من از سکوت شب بیچراغ میگویم

چه لحظه های غریبی که بی تو سر کردم

چه شامها که به یاد تو من سحر کردم

چه لحظه ها که نشستم کنار تنهایی

وَ واژه واژه سرودم ز عشق رویایی

همیشه بغض غزلهای سرد با من بود

همیشه قلب پر از رنج و درد با من بود

من از سکوت شب بیستاره میترسم

ز عشق تازه و داغ دوباره میترسم

دوباره یک شب سرد و دوباره تنهایی

بگو که روزی از این روزها تو میآیی

دوباره از غم قلبم ستاره میمیرد

دوباره جان مرا بغض کهنه میگیرد

دوباره از تو سرودم، وَ اشک جاری شد

دوباره خانه پر از فصل بیقراری شد

تو از تبار بهاری همیشه تازه و سبز

دلی ز آینه داری همیشه تازه و سبز

تو از دیار امیدی ز نسل بارانی

بگو همیشه کنارم، بگو که میمانی

من از تبار شب بی ستاره از دردم

چه شام های سیاهی که بی تو سرکردم

دلم گرفته از این حیله ها و نامردی

دلم خوش است که روزی تو باز میگردی


غزلبانو#  


تقدیم به تمام دوستای ارزشمندم 


شب خلوت عشقی ا­ست که هر گوشه ­ی دنجش

آشفته دلی در پی راز است و نیاز است

معشوقه در آغوش سراسر تب عاشق

مشغول به دلدادگی و عشوه و ناز است


هر گوشه­ ی این محفل آرام بگردی

از حادثه­ ی عشق بگویند سخن ­ها

تا داغ دلی در دل شب شعله بگیرد

جاری­ است تب مستی و پروانه شدن­ ها


تعبیر من این است که در خلوت شب­ ها

مابین غم و عشق و جنون فاصله ­ای نیست

در باور پروانه از آن شمع فروزان

از سوختن و ساختن اصلا گله­ ای نیست


شب فرصت خوبی ا­ست که در وسعت دردت

ابری شوی و خیس­ تر از قبل بباری

بی آنکه کسی پا به حریمت بگذارد

بر داغ دلت مرهم باران بگذاری


من دختر شاعر شده ­ی اهل همین شهر

مثل همه بر من غم یک عشق اثر داشت

غیر از غم آن عشق که افتاده به جانم

شاعر شدنم علت زیبای دگر داشت


شاعر شدنم حاصل تنهایی من بود

در خلوت شب­ های مزین شده با ماه

احساس من این است که آری شب و این ماه

کرده­ است مرا شاعر شیدا شده ناگاه


شاعر شدم از بس که در این خلوت شب­ ها

با ماه سخن گفتم و مهتاب نوشتم

تا اینکه رسیدم به بیان همه احساس

تا تشنه شدم، جمله ­ای از آب نوشتم


من شاعر شب ­های پریشانی و دردم

شب­گردم و این عشق مرا اهل سفر کرد

این عشق که پیوند میان من و ماه است

امروز مرا خالق این­گونه هنر کرد


شب شعر لطیفی ا­ست که جاری شده از دل

با مصرعی از ماه که زیبایی آن است

باید کنم اقرار که آری شب و این ماه

روحی­ است که از جسم غزل در جریان است


غزلبانو#  


دلگیرم و دلتنگم و دل بیقرارم 

دلواپسم، دلواپس فردای بی تو

دلواپسم فردا بیاید من بمانم

تنها در این دنیا در این دنیای بی تو


تنها در این دنیا که هر روزش برایم

اندازه­ ی یک عمر با من درد دارد

دنیای نامردی که هر جایش برایم

آدم به آدم پشت هم، نامرد دارد


حتی تصور کردنش هم مثل کابوس

آتش به روح و جان و احساسم کشیده

فکرش که من باشم ولی پیشم نباشی

یعنی که پایان من و دنیا رسیده


فکرش که من باشم ولی پیشم نباشی

اینگونه از من برده آرام و قرارم

آرام جان خسته­ ام باید بمانی

دنیای من، من بی تو دنیایی ندارم


این روزها، این روزهای بیقراری

دلخوش به این هستم که تو هستی پناهم

دلخوش به این  هستم اگر اندوه دارم

تو تا ته این قصه هستی تکیه­ گاهم


بگذار من تا آخر این قصه با تو

تلفیقی از لبخند و اشک و آه باشم

آرام جان خسته ­ام، آغوش وا کن

بگذار تنها با خودت همراه باشم


پرواز در آغوش آرام تو زیباست

آغوش تو، اندازه­ ی یک آسمان است

تنها پناه لحظه­ های بی ­پناهیم

آغوش تو، زیباترین جای جهان­ است


غزلبانو#