عرض ادب و احترام دوستان
خیلی در جریان تاپیک های شعری که این اواخر راه افتاد نیستم
از دیروز نتونستم آن شم و چالش دیروز رو نتونستم پست کنم
جسارتا الان تقدیم میکنم
“توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق”
ننویسم دگر از آتش افتاده به باغ
ننویسم که غم عشق دلم را خون کرد
قصه ی عشق، مرا سمت دلت مجنون کرد
ننویسم که به لبهام چه آهی دارم
رفتی و بعد تو من بخت سیاهی دارم
رفتی و حال دلم بد شد و بارانی شد
فاصله بین من و بین تو طولانی شد
آنقَدَر فاصله افتاد میان من و تو
که غمِ عشق نشسته است به جان من و تو
تو در آنجایی و من ، بی تو در اینجا تنها
با غم عشقِ تو در خلوت شبها تنها
هر چه میخواهم از این درد نگویم سخت است
از غم عاشق شبگرد نگویم سخت است
شب چه تار است ، وَ ای کاش سحر می آمد
کاش از سمت تو اینبار خبر می آمد
کاش این پنجره ها سمت سحر وا می شد
نور خورشید از این پنجره پیدا می شد
خواستم شعر نگویم ، ننویسم از درد
هی نگویم که غمت قلب مرا هم خون کرد
خواستم خنده ، اگر تلخ، به لب بگذارم
نور خورشید به تاریکی شب بگذارم
آه افسوس نشد ، عشق فراموش شود
آتش عشق تو یک ثانیه خاموش شود
یاد تو در غزلم خط به خطش مشهود است
شعر پایان برسد؟ حرف فراوان، زود است
باید این بار بگویم که مرا جان بودی
درد در سینه ولی مرهم و درمان بودی
جانِ جانانِ من ای مرهم دردم برگرد
یاد تو داغ غزل های مرا بدتر کرد
یک نگاهی به غزل های ترِ دفتر کن
دوستت دارم و محتاج توام باور کن